بخش ۷۱ - پیدا کردن کارها که بدان ریا کنند
امام محمد غزالیبدان که حقیقت ریا آن بود که خویشتن به پارسایی فرا مردمان نماید یا خویشتن به نزدیک خلق آراسته کند و اندر دل مردمان قبول گیرد تا وی را حرمت دارند و تعظیم کنند و به وی به چشم نیکو نگرند و این بدان بود که چیزی که دلیل پارسایی و بزرگی است اندر دین برایشان عرضه می کند و همی فرانماید و این پنج جنس است
جنس اول
صورت تن است چنان که روی زرد کند تا پندارند که به شب نخسبد و خویشتن نزار همی کند تا پندارند که مجاهدتی کند و روی گرفته دارد تا پندارد ک از اندوه دین چنان است و موی به شانه نکند تا پندارند که خود فراغت آن ندارد و از خود یاد نیاورد و سخن آهسته گوید تا پندارند که اثر دل وی وقار دین است و لب هواسیده دارد تا پندارند که روزه دارد و چون این به سبب پندار مردمان کند نفس را اندر اظهار این شرب و لذت بود و بدین گفت عیسی ع چون کسی روزه دارد باید که موی به شانه کند و سرمه اندر چشم و لب به روغن آلوده کند تا کس نداند که روزه دار است
جنس دوم
ریا باشد به جامه چنان که صوف پوشد و جامه درشت و کوتاه و شوخگین و دریده دارد تا پندارد که زاهد است و جامه کبود و سجاده و مرقع صوفیان تا پندارند که صوفی است باز آن که از معنی صوفیان با وی چیزی نباشد و یا ازار به سر دستار اندر گیرد و جوراب ادیم دارد تا پندارند که اندر طهارت محتاط است و نباشد و یا دراعه و طیلسان دارد تا پندارد که دانشمند است و نباشد و مراییان اندر دو جامه دو گروه باشند گروهی که قبول نزدیک عامیان جویند و همیشه جامه دریده و کهنه پوشند و اگر کسی ایشان را الزام کند تا جامه توزی و خز که حلال بود اندر پوشند از جان کندنشان سخت تر آید که آنگاه مردمان گویند از زاهدی پشیمان شد و گروهی که قبول هم نزدیک عوام جویند و هم نزدیک سلطان و غیر ایشان کسی که از این طبقه باشد اگر جامه کهنه پوشد اندر چشم سلطان حقیر نماید و اگر تجمل کند اندر چشم عوام حقیر نماید پس جهد کند تا صوفهای باریک و فوطه های به نقش به دست آورد چنان که رنگ جامه اهل صلاح بود تا عوام بدان نگرند و قیمت جامه به قیمت جامه توانگران باشد تا سلطانان به حقارت ننگرند و اگر یکی را از این قوم گویند که جامه خز و یا توزی اندر پوش اگرچه به قیمت کمتر از فوطه وی باشد برابر سختی جان کندن بود بر وی و در جمله جامه ای اندر پوش که مردمان پندارند که وی پشیمان شد از زاهدی طاقت آن ندارد و آن ابله چون اندر خویشتن همی بیند که جامه ای که حلال باشد و اهل دین آن داشته اند اندر نتواند پوشید این مقدار نداند که بدین خلق را همی پرستد و باشد که داند ولیکن باک ندارد
