بخش ۱۲۶ - داهیه های جان کندن
امام محمد غزالیبدان که بیرون از این سه داهیه هول در پیش است یکی آن که صورت ملک الموت بیند و در خبر است که ابراهیم ع ملک الموت را گفت خواهم که در آن صورت که جان گناهکاران بستانی تو را بینم گفت طاقت نداری گفت لابد است خویشتن بدان صورت به وی نمود شخصی دید سیاه و گنده مویها برپای خاسته و جامه های سیاه پوشیده و دود و آتش از بینی و دهان وی بیرون می آید ابراهیم از هوش بشد و بیفتاد چون با عقل آمد با صورت خویش شده بود گفت یا ملک الموت اگر عاصی پیش از صورت تو نخواهد دیده بسنده است و بدان که مطیعان از این هول رسته باشند وی را بر نیکوترین صورت بینند چنان که اگر هیچ راحت نخواهد دید مگر جمال صورت وی کفایت بود
و سلیمان بن داوود ع گفت ملک الموت را که چرا میان مردمان عدل نکنی یکی بزودی می بری و یکی را بسیار می گذاری گفت این به دست من نیست بر نام هر یکی صحیفه ای به دست من دهند چنان که فرمایند می کنم
وهب بن منبه گوید پادشاهی یک روز نشست جامه می درپوشید صد گونه جامه بیاوردند تا آنچه نیکوتر بود برنشست پس در موکبی عظیم بیرون آمد و از کبر به هیچ کس نمی نگرید ملک الموت بر صورت درویشی شوخگن جامه پیش وی آمد و بر وی سلام کرد جواب نداد لگام اسب وی بگرفت گفت دست بدار مگر نمی دانی چه می کنی گفت مرا حاجتی است گفت صبر کن تا فرود آیم گفت نه اکنون گفت بگوی سر فراگوش وی برد و گفت منم ملک الموت آمده ام تا همین ساعت جانت بستانم پادشاه را رنگ از روی بشد گفت چندان بگذار تا با خانه شوم و زن و فرزند را وداعی کنم مهلت ندارد و در حال جانش بستد و از اسب بیفتاد
