شمارهٔ ۲۸ - عشق حق
عبدالقادر گیلانیهرکه در پیش تو بر خاک بمالد رخسار
ملک کونین مسخر بودش لیل و نهار
دگران گر به قدم بر سر کوی تو روند
من به سر بر سر کوی تو روم مجنون وار
سلطنت غیر تو کس را نسزد ز انکه به لطف
هیچ دیار ننالد ز تو در هیچ دیار
هرکه شد عاشق دیدار تو او بشناسد
دوزخ از جنت و شادی ز غم و می ز خمار
دیده بگشای که محبوب کریم افتاده است
می نماید به تو هر دم ز کمین او دیدار
عاشق آنست که سوزند و دهندش بر باد
بس که خاکستر او جوش کند دریا بار
شمه ای گوی تو از لطف خدا بر در دیر
تا که کافر بگشاید ز میانش زنار
گوش تو کر شده ای خواجه وگرنه به خدای
می کند بت به خدایی خداوند اقرار
جوش می می زد و می گفت که چون مست شوم
هیچ هم صحبت خود را نگذارم هشیار
عشق حق می رود اندر دل هر عاشق زار
باده اندر رگ و پی پیش ندارد رفتار
در همه مذهب و ملت می عشق است حلال
زانکه بی او نتوان کرد خدا را دیدار
همدم ما مشو ای محیی که در آخر کار
بی گنه کشتن و آویختن است بر سر دار
