شمارهٔ ۲۳
میرزا حبیب خراسانیایکه کشتی ز انتظار مرا
آمدی وقت احتضار مرا
توگلی گل ز خار ناچار است
گرد خود گیرهم چو خار مرا
اختیاری به کار خویشم بود
برد عشقت ز اختیار مرا
تا تو کردی کنار موج سرشک
شد چو دریاری بی کنار مرا
بوسه ای خون بهام بخش از لب
که دو چشم تو کشت زار مرا
تو چو من صد شکار خواهی کرد
نشود چون تویی شکار مرا
