شمارهٔ ۳۳
میرزا حبیب خراسانیایکه گویی شاه خوبانرا وفایی نیست هست
ویکه گویی درد هجران را دوایی نیست هست
ایکه گویی خضر و اسکندر همه افسانه بود
در جهان سرچشمه آب بقایی نیست هست
اینهمه رخشنده گوهر از کجا گردد پدید
در جهان گویی اگر بحر صفایی نیست هست
بس گهر شد سنگ و زر شد خاک و تن شد جان پاک
شمس معنی را مگو نور و ضیایی نیست هست
بس فقیر آمد توانگر بس گدا شد پادشاه
شاه جانها رامگو جودو عطایی نیست هست
دوش در گوش دلم گفتا سروش ای دل مگو
شاه را چشم عنایت با گدایی نیست هست
گر تو زر صافی بیغش ندیدی در جهان
از ره باطل چه گویی کیمیایی نیست هست
این شهیدان را که اندر زیر تیغش بسملند
از لب لعلش مفرما خون بهایی نیست هست
