شمارهٔ ۳۶
میرزا حبیب خراسانینیمه رفت از شب اکنون هیچکس بیدار نیست
فرصتی بهتر مرا زین نیمه از دیدار نیست
گفت سیاحی که من دیدم همه روی زمین
گوشه امنی بجز در خانه خمار نیست
گردیاری هست ویران است غیر از کوی یار
ورنه در دار جهان دیدم یکی دیار نیست
حایل و دیوار بسیار است اندر شهر تن
لیک در شهر دل و جان حایل و دیوار نیست
در فنای خویشتن کسرا نمی باید دلیل
خانه را اندر خرابی حاجت معمار نیست
دل بدر بردن ز دست دوست بس مشکل بود
لیک جان دادن بپای او بسی دشوار نیست
دیدم اندر دیر و مسجد صحبت شیخ و کشیش
جز متاع خود فروشی بر سر بازار نیست
پیر میخوران همه رفتار و گفتارش یکی است
گر موافق شیخ را کردار با گفتار نیست
