شمارهٔ ۳۰۵
میرزا حبیب خراسانینمیدانم چه کردی با دل من
که باز آتش زدی بر حاصل من
اگر رفتی برون از محفل من
نخواهی رفت هرگز از دل من
بیا ای شمع محفلهای تاریک
که تاریک است بی تو محفل من
تو تا در منزل من جای داری
نگردد غم به گرد منزل من
باستقبالت آید جان گر آیی
تو ای بخت سعید مقبل من
مرا کشتی در افتاده بگرداب
تویی ایجان جانها ساحل من
دل و جان هدیه آوردم چه باشد
پذیری هدیه ناقابل من
بجای جان و دل مهر تو گویی
سرشتستند در آب و گل من
