شمارهٔ ۳۳۵
میرزا حبیب خراسانیترک بدخوی جفا جوی بلا بالا تویی
نی غلط گفتم نکو خوی و نکو سیما تویی
آن بهشت نقد کامروز است ما را نقد وقت
میکند بیهوده زاهد وعده فردا تویی
آنکه از روز نخستین در ره مهر و وفا
با کسی گامی نپیموده است جز با ما تویی
آنکه بعد از خفتن اغیار و چشم روزگار
تا سحر شبها نهادم بر لبش لبها تویی
آن بت دلجو که پنهان راز من با دیگران
از سر صدق و صفا هرگز نکرد افشا تویی
آن بت دلجو که پنهان راز من با دیگران
از سر صدق و صفا هرگز نکرد افشا تویی
آنکه گیسوی گرهگیرش بود مار سیاه
جز منش کس نیست افسون ساز و مار افسا تویی
آنکه جز تو در دلش کسرا نباشد ره منم
آنکه جز من در برش کسرا نباشد جا تویی
آنکه جز بر پای تو ننهاده سر هرگز منم
آنکه جز در بزم من ننهاده هرگز پا تویی
