حمد بی حد و ثنای بی عد و سپاس بی قیاس خداوندی را که جمع دیوان حافظان ارزاق به پروانه سلطان ارادت و مشیت اوست بی مانندی که رفع بنیان سبع طباق نشانه عرفان حکمت بی علت اوست حکیمی که طوطی شکرخای ناطقه انسانی را در محاذات آیینه تأمل عرایس معانی به ادای دل گشای ان من البیٰان لسحرا گویا کرد علیمی که بلبل دستان سرای خوش نوای زبان را در قفس تنگ دهان به قوت اذهان در ترنم و تنغم إن من الشعر لحکمة آورد
آن بنده پروری که زبان در دهان نهاد
در کلام در صدف هر زبان نهاد
جان را ز لطف عذب غذایی لطیف داد
دل را مفرحی ز سخن در بیان نهاد
در بحر سینه در معانی بپرورید
در کان طبع لعل سخن بی کران نهاد
و جواهر منظوم صلوات بی نهایات و زواهر منثور تحیات بی منتهی و غایات نثار روح پر فتوح و صدر مشروح زبان آوری که ندای جان فزای أنا أفصح العرب و العجم بمسامع سکنة مضلة غبراء و سفرة مظلة خضراء رسانید و از شمیم نسیم روح پرور إن روح القدس نفث فی روعی مشام جان زنده دلان در دو جهان معطر و مروح گردانید و سر زلف عروسان سخن را به دست یاری ألا اني أوتیت القرآن و مثله معه حسن بیان او پیراست و گردن و گوش خزاین دل ها به درر فواید جان فزای و غرر فراید معجز نمای اوتیت جوامع الکلم لفظ گهربار او آراست اعنی جناب رسالت مآب خواجه کشور دانایی دیباچه دفتر سخن آرایی صادق برهان ص و القرآن ذی الذکر صاحب دیوان و ما علمناه الشعر صدر جریده انبیاء بیت قصیده اصفیا محمد مصطفی علیه أفضل الصلوات و أکمل التحیات الزاکیات المبارکات
چشم و چراغ جمع رسل هادی سبل
سلطان چار بالش ایوان اصفیا
گنجینه حقایق اسرار کاینات
مجموعه مکارم اخلاق انبیا
دستش محیط جود و دمش کیمیای علم
نطقش مکان صدق و دلش معدن صفا
و درود بی کران و تحیات بی پایان بر ارواح طیبه و اشباح طاهره جماهیر آل و اصحاب و مشاهیر رجال و احباب او باد که سمند خوش خرام عبارت و رخش تیزگام مجاز و استعارت را زین تزیین بر نهاده و در میدان بیان جولان نموده و به چوگان فصاحت و بلاغت گوی هنروری و سخن دانی از مصاقع خطبا و ادباء اقاصی و ادانی در ربودند تا صدای صیت رسالت و ندای صوت جلالت محمد رسول اللٰه و الذین معه أشداء علی الکفار به گوش هوش فصحاء اطراف عالم و بلغاء اکناف امم رسانیدند سنان لسان و تیغ بیان و الشعراء یتبعهم الغاوون از هیبت جلال نبوت در غمد کلال و نبوت بماند و مشاهیر صف قتال
یرمون بالخطب الطوال و تارة
وحی الملاحظ خیفة الرقباء
هنگام تحدی و جدال از معارضه و مقابله ایشان سپر عجز و ابتهال در روی قیل و قال کشیدند که لایأتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا
مستغرق درود و ثنا باد روحشان
تا روز را فروغ بود شمع را شعاع
بر نقادان رسته بلاغت و جوهریان روز بازار فضل و براعت نامداران خطه سخن و شه سواران عرصه ذکا و فطن سالکان مسالک نظم و نثر و مالکان ممالک دقایق شعر پوشیده نیست که گوهر سخن در اصل خویش سخت قیمتی و با صفا و کلام منظوم در نفس خود عظیم نفیس و گران بهاست در دکان امکان هیچ متاعی ازو گران مایه تر نتوان خرید و در بازار ادوار هیچ بضاعت ازو بارفعت تر نتوان دید صیرفی خرد را نقدی از آن عزیرتر به دست دل نیاید و نقش بند فکرت را صورتی از آن زیباتر در پرده خیال رخ ننماید وزن و مقدار این در شاه وار ندانند الا خردمندان کامل و قدر و اعتبار این نقد تمام عیار نشناسند الا جوهریان عاقل
گر بدی گوهری ورای سخن
آن فرود آمدی به جای سخن
و هو میدان لایقطع الا بسوابق الأذهان و میزان لایرفع الا بایدی بصایر البیان اما تفنن اسالیب کلام و تنوع تراکیب نثر و نظام بسیار و بی شمارست و تفاوت حالات سخنوران و تباین درجات هنرپروران به حسب مناسبت نفوس و طباع و رعایت موافقت رسوم و اوضاع بود و قد قیل لیست البلاغة أن یطال عنان القلم و أسنانه او یبسط رهان القول و میدانه بل هی ان یبلغ امد المراد بالفاظ اعیان و معان افراد هر شاعر ماهر که به کنه این نکته رسد و بر جلیه این قضیه واقف شود رخساره عبارت او نضارت گیرد و جمال مقالت او طراوت پذیرد تا به جایی رسد که یک بیت او نایب مناب قصیده ای شود و یک غزل او واقع موقع دیوانی گردد و از قطعه ای مملکتی اقطاع یابد و به رباعیی از ربع مسکون خراج ستاند
قافیه سنجان چو قلم برکشند
گنج دو عالم به سخن در کشند
خاصه کلیدی که در گنج راست
زیر زبان مرد سخن سنج راست
و بی تکلف مخلص این کلمات و متخصص این مقدمات ذات ملک صفات مولانا الأعظم السعید المرحوم الشهید مفخر العلماء استاد نحاریر الأدباء معدن اللطایف الروحانیة مخزن المعارف السبحانیة شمس الملة و الدین محمد الحافظ الشیرازی بود طیب الله تربته و رفع في عالم القدس رتبته که اشعار آبدارش رشک چشمه حیوان و بنات افکارش غیرت حوق و ولدانست ابیات دلاویزش ناسخ سخنان سحبان و منشآت لطف آمیزش منسی احسان حسان
کنظم الجمان و روض الجنان
و أمن الفؤاد و طیب الرقاد
مذاق عوام را به لفظ متین شیرین کرده و دهان خواص را به معنی مبین نمکین داشته هم اصحاب ظاهر را بدو ابواب آشنایی گشوده و هم ارباب باطن را ازو مواد روشنایی افزوده در هر واقعه ای سخنی مناسب حال گفته و برای هر معنی لطیف غریبه ای انگیخته و معانی بسیار به لفظ اندک خرج کرده و انواع ابداع در درج انشا درج کرده گاه سرخوشان کوی محبت را بر جاده معاشقت و نظربازی داشته و شیشه صبر ایشان بر سنگ بی ثباتی زده
بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
و گاه دردی کشان مصطبه ارادت را به ملازمت پیر دیر مغان و مجاورت بیت الحرام خرابات ترغیب کرده
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
افاضت سلسال طبع لطیفش که حکم هٰذا عذب فرات سایغ شرابه دارد خاص و عام را شامل و شایع است و افادت آثار فضل فیاضش کمشکوٰة فیها مصباح اقاصی و ادانی را لایح و ساطع سحر حلال طبعش عقده در زبان ناطق افکنده و عقد منظوم فکرتش وزن متاع بحر و کان برده رشحات ینابیع ذهن وقادش حدایق مجلس انس را به زلال معین و من الماء کل شی حي صفت نضارت بخشیده و نفحات گلزار فکرش در ریاض جانها معنی آیت فانظر إلی آثار رحمة الله کیف یحیي الأرض بعد موتها فاش کرده کلمات فصیحش چون انفاس مسیح دل مرده را حیات بخشیده و رشحات اقلام خضر خاصیتش بر سریر سخن ید بیضا نموده گویی هوای ربیع کسب لطافت از نسیم اخلاق او کرده و عذار گل و نسرین زیب و طراوت از شعر آب دار او گرفته و قد شمشاد و قامت دلجوی سرو آزاد اعتدال و اهتزاز از استقامت رای او پذیرفته
حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
و بی تکلف هر در و گوهر که در طرف دکان جوهری طبیعت موجود بود از بهر زیب و زینت دوشیزگان خلوت سرای ضمیرش در سلک نظم کشیده لاجرم چون خود را به لباس و کسوت عبارت و حلیه استعارت آراسته دید زبان به دعوی برگشاد و گفت
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هرکسی پنج روز نوبت اوست
و با موافق و مخالف به طنازی و رعنایی درآویخته و در مجلس خواص و عوام و خلوت سرای دین و دولت پادشاه و گدا و عالم و عامی بزم ها ساخته و در هر مقامی شغبها آمیخته و شورها انگیخته
حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
و چون از شایبه شبهت و غایله شهوت مصون و محروس بودند و دست تصرف بیگانه به دامن عصمتشان نرسیده و گوشه طره عفتشان به سر انگشت خیانت کسی فرو نکشیده و رخساره احوالشان از خجلت عار و ضجرت طعن در صون عصمت و حرز امانت محفوظ مانده چنان که گفته اند
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
لاجرم رواحل غزل های جهانگیرش در ادنیٰ مدتی به اقصای ترکستان و هندوستان رسیده و قوافل سخن های دلپذیرش در اقل زمانی به اطراف و اکناف عراقین و آذربایجان کشیده قد هب هبوب الریح و دب دبیب المسیح بل سار مسیر الأمثال و سری سری الخیال سماع صوفیان بی غزل شورانگیز او گرم نشدی و مجلس می پرستان بی نقل سخن ذوق آمیز او رونق نیافتی
غزل سرایی حافظ بدان رسید که چرخ
نوای زهره به رامشگری بهشت از یاد
بداد داد سخن در غزل بدان وجهی
که هیچ شاعر از آن گونه داد نظم نداد
چو شعر عذب روانش ز بر کنی گویی
هزار رحمت حق بر روان حافظ باد
اما به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوی و احسان و بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصیل قوانین ادب و تجسس دواوین عرب به جمع اشتات غزلیات نپرداخت و به تدوین و اثبات ابیات مشغول نشد و مسود این ورق عفا الله عنه ما سبق اقل انام محمد گلندام یا گل اندام در درس گاه دین پناه مولانا و سیدنا استاد البشر قوام الملة و الدین عبدالله اعلی الله درجاته فی اعلی علیین به کرات و مرات که بما ذکره رفتی در اثناء محاوره گفتی که این فراید فواید را همه در یک عقد می باید کشید و این غرر درر را در یک سلک می باید پیوست تا قلاده جید و جود اهل زمان و تمیمه وشاح عروسان دوران گردد و آن جناب حوالت رفع ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی و به غدر اهل عصر عذر آوردی تا در تاریخ سنه اثنین و تسعین و سبعمایة ودیعت حیات به موکلان قضا و قدر سپرد و رخت وجود از دهلیز تنگ اجل بیرون برد و روح پاکش با ساکنان عالم علوی قرین شد و هم خوابه پاکیزه رویان حورالعین گشت
به سال باء و صاد و ذال ابجد
ز روز هجرت میمون احمد
به سوی جنت اعلی روان شد
فرید عهد شمس الدین محمد
به خاک پاک او چون برگذشتم
نگه کردم صفا و نور مرقد
و بعد از مدتی سوابق حقوق صحبت و لوازم عهود محبت و ترغیب عزیزان با صفا و تحریض دوستان باوفا که صحیفه حال از فروغ روی ایشان جمال گیرد و بضاعت افضال به حسن تربیت ایشان کمال پذیرد حامل و باعث این فقیر شد بر ترتیب این کتاب و تبویب این ابواب امید به کرم واهب الوجود و مفیض الخیر و الجود آنکه قایل و ناقل و جامع و سامع را در خلال این احوال و اثنای این اشتغال حیاتی تازه و مسرتی بی اندازه کرامت گرداند و عثرات را به فضل شامل و لطف کامل در گذراند إنه علیٰ ذلک لقدیر و بالأجبة جدیر
مقدّمهٔ جمعآورندهٔ دیوان حافظ - حافظ شیرازی | ناهید