شمارهٔ ۶۶
ماه من گر طرف کاکل بشکند رونق بازار سنبل بشکند گر نقاب وهم از رخ افکند قدر ماه و قیمت گل بشکند در تغنی آن نگار گل عذار نغمه را در نای بلبل بشکند با حقیقت بگذر از پل نی مجاز می برد ...

میرزا حیدرعلی فرزند میرزا جعفر معروف به حاجب شیرازی (زادهٔ ۱۲۷۱ قمری در روستای کناره از توابع مرودشت، درگذشتهٔ ۱۳۳۴ قمری در تهران) شاعر، صوفی و هنرمند سدهٔ سیزدهم و چهاردهم است. پدرش، میرزا جعفر، از مشایخ سلسله ذهبیه و نقاش و قلمدانساز بود. حاجب در جوانی با پدرش به شیراز رفت و علوم ادبی و نقاشی را در آنجا فراگرفت. پس از چندی به خورموج رفت و از محضر محمدخان، دانشمند و شاعر دشتستانی، متخلص به دشتی، شعر و ادب آموخت. عبرت نائینی، دوست و معاشر حاجب، گفته است که با زبانهای عربی، ترکی، روسی و فرانسه آشنایی داشت.در مقدمهٔ نسخه خطی دیوان حاجب آشنایی وی با زبان انگلیسی نیز تأیید شده است. حاجب پس از وفات محمدخان دشتی در ۱۲۹۸، به شیراز بازگشت. زندگیاش همچون پدر از راه قلمدانسازی و نقاشی میگذشت. او تذهیب، میناکاری و خطاطی نیز میدانست. به نوشته عبرت نائینی، حاجب و پدر میانسالش به تهران رفتند. در آنجا نیز به قلمدانسازی و نقاشی مشغول بودند که پدر حاجب درگذشت و بنابه وصیتش، در صحن امامزاده زید (واقع در بازار تهران) دفن شد. حاجب پس از مرگ پدر دست از کار کشید و به کسوت درویشی درآمد و در خیابان جلیلآباد (خیام) تهران، در حجرهای در کاروانسرای قنبر سیبیلو، منزل گزید. حاجب قصایدی در مدح امینالسلطان، از وزرای قاجار (متوفی ۱۳۲۵)، و کامرانمیرزا، پسر ناصرالدین شاه، سروده است و از آن دو صلههایی گرفته است. در ۱۳۱۳، در پی قتل ناصرالدین شاه، حاجب به سبب معاشرت با سید جمالالدین اسدآبادی و میرزا رضا کرمانی، تحت تعقیب قرار گرفت و به کامرانمیرزا پناه برد. وی در اواخر عمر در زمینی در نزدیکی دروازه دولت بنایی ساخت و مشهور است که بسیاری از مردم تهران به وی ارادت میورزیدند. حاجب در ۱۳۳۴ قمری درگذشت و در اقامتگاهش، که به «حاجبیه» مشهور گردید، به خاک سپرده شد.
ماه من گر طرف کاکل بشکند رونق بازار سنبل بشکند گر نقاب وهم از رخ افکند قدر ماه و قیمت گل بشکند در تغنی آن نگار گل عذار نغمه را در نای بلبل بشکند با حقیقت بگذر از پل نی مجاز می برد ...
چشم تو آهوی ختن پرورد لعل لبت در عدن پرورد عکس لب و روی تو لعل و عقیق آن به بدخش این به یمن پرورد سرو جوانا به چمن چم چو من تا که قدت سرو چمن پرورد در صدف سینه و دریای دل علم بیان ...
پیش بینان همه گفتند کسی می آید بدل او به غلط نیز بسی می آید یوسفی عصمت و احمد صفتی برخیزد موسی آیات و مسیحا نفسی می آید خر سواران همه رفتند چو دجال امروز مهدیی گرم عنان بر فرسی می ...
یار آنقدر به حسن بنازید و ناز کرد کش روزگار هستی خود را نیاز کرد با حقه بازیش فلک حقه باز باخت باید قمار با فلک حقه باز کرد زاهد ز کعبه رخت به دیر مغان کشید تبدیل بر حقیقت مطلق مجا...
در عدم آیینه بودم روی یار خویش را دادمی در جان و دل منزل نگار خویش را خویش را کردم بصورت چون گدا زان رو فزود بختم از شاهان بمعنی اعتبار خویش را در حریم یار نپسندم شود محرم رقیب کی ...
خورشید اگر زانکه به سیمای تو ماند از چیست به پیش تو تجلی نتواند گر سرو به پیش قدت از پا ننشیند دیگر به لب جوی کس او را ننشاند دل خون شد و از دیده فرو ریخت بدامان دلبر دل اگر خواست ...
نمی دانم چرا ساقی به کف ساغر نمی گیرد سر آمد دور مشتاقان چرا از سر نمی گیرد رقیبان را نمی دانم چرا از در نمی راند غرض آن ماه عارض تا کی از جوهر نمی گیرد تو را دامان عصمت گیرد آخر خ...
معاشران به خداییتی ثواب کنید حدیث نغز مرا زینت کتاب کنید عنان پیش رخ از شه پیاده است وزیر گرفته سخت و سبک پای در رکاب کنید به کار صلح که طراح خیر و فلاح درنگ نیست مرا نوبتی شتاب کن...
ای رخت آیینه مظاهر معبود وی سر کویت صفای کعبه مقصود قلبه نماییست کعبه از ره تحقیق طاق دو ابروی تست قبله مسجود آنکه کشد یوسف عزیز به بازار عشق زلیخاست نی دراهم معدود درپی دنیا برفتی...
در لباس کثرت آن سر تا قدم وحدت درآمد معنی وحدت عیان در کسوت کثرت درآمد صد هزاران تشنه گم کرده ره را مژده بادا چشمه آب حیات عالم از ظلمت درآمد آنکه می جستندش اندر کعبه و دیر و کلیسا...
جم باز نظر به جام دارد وین عیش علی الدوام دارد کس جم نشود از آنکه جمشید اهریمن نفس رام دارد زد جم به سپاه شوم ضحاک گویا سر انتقام دارد مال دگران و عصمت خلق جمشید به خود حرام دارد چ...
دلم چو صعوه به زلف تو آشیان دارد که آشیانه سیمرغ زیر ران دارد امید دانه خالت به دام زلف کشید خوش است دام که این دانه در میان دارد دهان تنگ تو چون غنچه هر زمان بشکفت به عارضت گل و م...
هر آنکه جامه جان در محبتی بدرید به قد و قامت خود خلعت شرف ببرید حسود ما همه خر مهره داشت ما همه در ازو خرید به خروار و کس ز ما نخرید چمان چو من بگذر زان چمن که گرگ در اوست که آهوی ...
تا دست من ای دوست به دامان تو شد بند دربند توام بسته و وارسته ز هر بند چون نی به نیستان ولای تو برستیم نالیم از آن در غم عشق تو ز هر بند ای ذات قدم غوث عرب لیث عجم باز بخرام به مید...
ماه در ابر بماند چو رخت جلوه نماید غیر خورشید کسی حسن تو جانا نستاید یار اگر غیر گشاید در تزویر ببندد ور ببندد ره انصاف بقدرت بگشاید جر اثقال بود حسن تو بی شبهه و دل را گر بود کوه ...
سیمرغ بهر دانه ای کی صید گردد خام را بر چین ز راه مرغ دل صیاد نادان دام را ای عقل دور اندیش رو هم قانع و درویش باش از بهر انعامی چرا در پی روی انعام را ز اسرار جام جم دهد پیر خرابا...
آمد به فرخندگی روز نجات ابد روز نجات ابد آمد حیات ابد تا کی قیام و قعود تا کی رکوع و سجود کز فیض رب و دود آمد صلات ابد زد موج بحر ولا بارید ابر بلا ای تشنگان الصلا سوی فرات ابد در ...
گر رعیت را به ظاهر لطف شه می پرورد خود رعیت پادشه را با سپه می پرورد پرورد خورشید مه را نزد دانا روشن است حسن روی یار من خورشید و مه می پرورد موی تو شام ابد روی تو چون صبح ازل صبح ...
آنکه در نثر به دعوی ید بیضا می کرد کاش بر صفحه نظم تو تماشا می کرد نظم و نثر تو یقین آب حیات ابد است که سکندر دمی از خضر تمنا می کرد طوطی از خامه تو شکر انشا می خورد بلبل از نامه ت...
هست مرد را ترک می بعید ویژه روز وصل خاصه صبح عید اهل جنگ را حکم صلح داد خالق حمید قادر مجید نقد صلح را داد حق رواج حبذا از این سکه جدید وجه کردگار گشت آشکار گر به غیب بود مدتی مدید...
مه من تنگتر از پسته خندان دهان دارد مسلم چشمه آب بقا زیر زبان دارد همه سوداست در باطن قمار عشق و جانبازی ولی در قید جان بودن در این بازی زیان دارد ببین داغ جبین زاهد خودبین وین سحر...
همچنان تیر که ناگه ز کمان می گذرد از من آن ترک کماندار چنان می گذرد هرکه را دست دهد منصب ما بوسه یار از سر تخت جم و تاج کیان می گذرد تا شبان است در این گله به راحت گذران گرگ سگ را ...
آنکه غایب ز نظر بود عیان می گذرد تک سواری ست عجب گرم عنان می گذرد هرکجا بگذرد آن خسرو جمشید غلام از فلک طنطنه شوکت و شان می گذرد یار چون برق یمانی به سحرگاه گذشت خود تو در خوابی و ...
بر سر خاکم اگر یار گذاری بکند روح باز آید و با جسم قراری بکند هیچ دانی ز چه دامان فلک پرگهر است خواست هر صبح بپای تو نثاری بکند کرده حایل به رخ آن ترک حصاری خم زلف تا به صبح از شب ...