شمارهٔ ۱۱ - تجدید مطلع
حزین لاهیجیای نور دیده را به غبار تو التجا
خاک درت به کعبه دلها دهد صفا
چشم من است و دست تو یا معدن الکرم
دست من است و دامنت ای مظهر السخا
زین پیش اگر چه از مدد طالع بلند
بودم بر آستانه ات از صدق جبهه سا
توفیق شد رفیق که چندی به کام دل
سودم جبین به خاک تو یا سید الورا
روی فلک سیاه که از بی مروتی
افکنده دورم از درت ای کعبه صفا
دوری به یک طرف که به خاک سیاه هند
انداختهست تیرگی بخت من مرا
یوسف نیم چرا به سیه چاه محنتم
بختم به حبس هند چرا کرد مبتلا
هرگز ندیده است کسی کعبه در فرنگ
در مرو مروه کی شده و در حبش صفا
آیینه سپهر به خاکسترم نشاند
این تیره جا وگرنه کجا و من ازکجا
تا کی کنم مقام درین خاک تیره دل
تاکی کشم مذلت ازبن خلق بی حیا
