شمارهٔ ۳۴۹
حزین لاهیجیحریف عیش جهان بی دماغ می ماند
پیاله می رود از دست و داغ می ماند
چنین که عشق زند ره فقیه و زاهد را
کدام مرد به کنج فراغ می ماند
ز خوی آتش عشق غیور بوالعجب است
که آشیانه بلبل به باغ می ماند
چنان ز زلف تو آشفته است خاطر من
که بوی نافه به موی دماغ می ماند
به سفله عالم افسرده باد ارزانی
خزان چو گشت گلستان به زاغ می ماند
چو آمدی ز رخت باغ سرخ رو گردید
ز رفتنت به کف لاله داغ می ماند
من از حریص شرابی کفم تهی ست حزین
خوش آنکه درد می اش در ایاغ می ماند
