شمارهٔ ۵۶۰
حزین لاهیجیای طره برافشانده خدا را ز گدا پرس
احوال پریشانی ما را ز صبا پرس
تا کی گذری از بر ما مست تغافل
یک بار ز حال دل شیدایی ما پرس
ای برق به خرمن زده از خار میندیش
حال دل زار از لب هر برگ گیا پرس
گر بی سر و سامانی صحرای جنون را
خواهی که بدانی ز من آبله پا پرس
افتاد اها حزین در قدم محمل نازت
بی تابی حال دل او را ز درا پرس
