شمارهٔ ۷۱۴
حزین لاهیجیزاهد از پای خم باده چه سان برخیزم
من نیفتاده ام آن سان که توان برخیزم
صبح محشر که سر از خواب گران بردارم
هم به رخساره ی ساقی نگران برخیزم
دست افتاده کسی نیست که گیرد جز می
اگر آید به کفم رطلل گران برخیزم
نظری بر دل زارم فکن ای نور قدیم
رخ نما تا ز ظلام حدثان برخیزم
مشکل این است که از کوی تو نتوانم خاست
ور نه آسان ز سر هر دو جهان برخیزم
من افتاده خدا را به خرابات برید
تا ز فیض نظر پیر مغان برخیزم
شدم از دست حزین دوش که حافظ می گفت
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
