شمارهٔ ۷۱۵
حزین لاهیجیز بس دارد غم آن گل عذار آشفته احوالم
گشاید جوی خون از دیده آیینه تمثالم
ز تاثیر گرفتاری تبی در استخوان دارم
که می سوزد در و بام قفس را سودن بالم
مگر آید ز فیض همت آزادگان کاری
به دام افتاده این رشته های سست آمالم
ز بی پروایی نازآفرین سرو سرافرازی
درین بستان سرا چون سبزه خوابیده پا مالم
حزین از آشیان آواره ام شاید مگر ریزد
به بسمل گاه او گرد غریبی از پر و بالم
