شمارهٔ ۷۴۱
حزین لاهیجیاگر خورشید را در زیر دامان می توان کردن
گل داغ تو را در سینه پنهان می توان کردن
نمی دارد سحر هر چند می دانم شب هجران
درین غم طره آهی پریشان می توان کردن
گرفتم صید مطلب نیست در دست کسی اما
کمند ناله بی درد پیچان می توان کردن
چمن هر چند دلگیر است بی آن گلعذار اما
ترنم گونه ای با عندلیبان می توان کردن
به حالم گرچه رحمت نیست اما از دل آسایی
در اشکی ز کنج دیده غلتان می توان کردن
تو را رسوا اگر خواهد حزین آن یار پنهانی
دو عالم چاک را نذر گریبان می توان کردن
