شمارهٔ ۸۶۲
حزین لاهیجیحین طفت حول الحی اذ مررت بالجانی
رهزن دل و دین شد چشم نامسلمانی
آفت مسلمانی زلف دین براندازش
زیر هر شکنجش دل دیر و پیر رهبانی
دیده ام به خونریزی غمزه و نگاهش را
ترک سخت بازویی شوخ سست پیمانی
شب که با هزار افغان در فراق یوسف خویش
داشتم به سینه دلی رشک پیرکنعانی
غیرتم صلا زد و گفت دامنی بزن به میان
تا به کى فرومانده در طلسم حیرانی
فکر زاد راه طلب رسم ره نوردان نیست
بس بود شکسته دلی با درست پیمانی
زین سروش فرخنده هوش در سماع آمد
تن ز شوق جانان شد پای تا به سر جانی
از ادب به جای قدم دیده قطره زن کردم
ناگهان به پیش آمد سهمگین بیابانی
خورد هرکف خاکش مغز شرزه شیران را
جاده خطرناکش اژدهای پیچانی
حالتی غریب افتاد حیرتی عجب رو داد
کشتی تحمل شد لطمه سنج طوفانی
