بخش ۳۹
حزین لاهیجیسر همت فشانیی که بجاست
دامن افشاندن از دنی دنیاست
پارسایی عماد ایمان است
پاکبازی قمار مردان است
ناکس است آنکه امت دنیاست
دل ناکس کلوخ استنجاست
دل نبندد به این سرای سپنج
داده پیش از تو رفتگان را رنج
باستان نامه اش اگر خوانم
پرده غفلت است بدرانم
من چه خوانم که خود همی خواند
گوش هوشی که بشنود داند کذا
از متاع جهان کور و کبود
آنچه برداشتیم عبرت بود
جرمکش مکر مار ضحاک است
هان که درکاسه جهان خاک است
خاک خوردن نباشدت درخور
خاکت آخر خورد تو خاک مخور
خاک خوردن دهان نیازارد
تن و جان را بسی زیان دارد
دارم از نعمت جهان حقیر
دل بی آرزو و دیده سیر
