شمارهٔ ۱
شد صید خم زلف رسایی دل ما افتاد به دام اژدهایی دل ما از بوی کباب می توان دانستن کز عشق در آتش است جایی دل ما
۲۶۴ شعر از حزین لاهیجی
شد صید خم زلف رسایی دل ما افتاد به دام اژدهایی دل ما از بوی کباب می توان دانستن کز عشق در آتش است جایی دل ما
اوضاع زمانه لایق دیدن نیست وضعی خوشتر ز چشم پوشیدن نیست دانی ز چه پا کشیده ام در دامان دنیا تنگ است جای جنبیدن نیست
تا چند زمانه فتنه اندوز شود هر گوشه کمان کین سیه توز شود زیبد که جهانیان به پشمی نخرند ملکی که به کام پوستین دوز شود
عاقل تحصیل علم بیجا چه کند در خرکده زمانه دانا چه کند خواهی که به عیش بگذرد زر به کف آر معشوقه نان قلت و قلنا چه کند
تیغم به زبون کشی چو مانوس نبود در قبضه قدرتم جز افسوس نبود زنگار گرفته گر ببینی چه عجب شمشیر زدن به گربه ناموس نبود