بخش ۱۷ - حکایت خواجه که غلام صاحب جمال خود را بعاشق بخشید و بواسطه آن جمال با کمال فرزند خویش را دید
هلالی جغتایییکی ترک دیار خویشتن کرد
بترکستان شد و آنجا وطن کرد
سخاوت پیشه ترکان ختایی
باو کردند میل آشنایی
باندک روزگاری محترم شد
بغایت مالدار و محتشم شد
چنان بسیار شد اسباب و املاک
که تنگ آمد فضای دور افلاک
نهفته گوسفندانش ز هر سوی
ادیم خاک را چون نافه در موی
زمین در پای اسبانش چو گویی
که از چوگان رود هر دم بسویی
ز رشک اشترانش بختی کوه
فتاده بر زمین چون کوه اندوه
نهاده خازنش چندان که خواهی
درمها بر زمین تا پشت ماهی
