شمارهٔ ۱۹۷
هلالی جغتایییار من با دگران یار شد افسوس افسوس
رفت و هم صحبت اغیار شد افسوس افسوس
سالها عهد وفا بست ولی آخر کار
عهد بشکست و جفاگار شد افسوس افسوس
آنکه چون روز شب عیشم ازو روشن بود
رفت و روزم چو شب تار شد افسوس افسوس
آنکه هم راحت جان بود و هم آسایش دل
قصد جان کرد و دلازار شد افسوس افسوس
گفتم ای دل بکمند سر زلفش نروی
عاقبت رفت و گرفتار شد افسوس افسوس
آن همه گوهر دانش که بچنگ آوردم
ناگه از دست بیکبار شد افسوس افسوس
مدتی داشت هلالی ز بتان عزت وصل
عزتی داشت ولی خوار شد افسوس افسوس
