شمارهٔ ۲۱۱
هلالی جغتاییعاشقان را نه گل و باغ و بهارست غرض
همه سهلست همین صحبت یارست غرض
غرض آنست که فارغ شوم از کار جهان
ور نه از گوشه میخانه چه کارست غرض
جان من بی جهت این تندی و بدخویی چیست
گر نه آزار دل عاشق زارست غرض
آفت دیده مردم ز غبارست ولی
دیده را از سر کوی تو غبارست غرض
هوس دیدن گل نیست هلالی ما را
زین چمن جلوه آن لاله عذارست غرض
