شمارهٔ ۳۰۷
هلالی جغتایینظاره کن در آینه خود را حبیب من
اما بشرط آنکه نگردی رقیب من
من از وطن جدا و دل من ز من جدا
آگاه نیست یار ز حال غریب من
زین سان که درد عشق توام ساخت ناتوان
مشکل زیم اگر تو نباشی طبیب من
تا کی خورم غم و پی تسکین درد خویش
گویم بخود که در ازل این شد نصیب من
آزرده شد هلالی و آن گل نگفت هیچ
تا کی جفای خار کشد عندلیب من
