شمارهٔ ۳۲۵
هلالی جغتاییدلا زان لب زلال خضر می خواهی خیالست این
ز آتش آب می جویی تمنای محالست این
کسان گویند هر جوینده ای یابنده می باشد
ترا می جویم و هرگز نمی یابم چه حالست این
قدت را نی الف می خوانم و نی سرو می گویم
بلند و پست چون گویم که دور از اعتدالست این
بهجرانش دم آبی که می گردد نصیب من
جدا زان لب حرامم باد اگر گویم حلالست این
بشام غم هلالی بسکه زار و ناتوان گشتی
کسی ناگاه اگر بیند ترا گوید هلالست این
