شمارهٔ ۳۴۹
هلالی جغتاییآمده ای بمنزلم ای مه نازنین فرو
ماه مگر ز آسمان آمده بر زمین فرو
نیست عرق ز تاب می وقت صبوح بر رخت
ریخته شبنم سحر بر گل آتشین فرو
چند بخشم بگذری توسن ناز زیر ران
وه که دمی نیامدی از سر خشم و کین فرو
چون تو بناز دست خود رقص کنان فشانده ای
ریخته صد هزار جان عاشق از آستین فرو
بس که ز غصه خون من جوش کنان بسر رود
در تب اگر عرق کنم خون چکد از جبین فرو
خورد هلالی از کفت سیلی رنج و آه و غم
بر سر کس نیامده رحمتی این چنین فرو
