شمارهٔ ۳۵۳
هلالی جغتاییبر سر راه تو بودم که رسیدی ناگاه
جلوه ای کردی و آن جلوه مرا برد ز راه
گر به سرحلقه تسبیح ملک باز رسی
قدسیان نعره برآرند که سبحان الله
گر به منزلگه وصلت نرسم معذورم
ره دراز است و مرا عمر به غایت کوتاه
گریه ای کردم و از گریه دلم تسکین یافت
آه اگر گریه نمی بود چه می کردم آه
صد شب هجر گذشت و مه من پیدا نیست
طرفه عمری که به صد سال ندیدم یک ماه
عمرها دولت وصلت به دعا خواسته ام
ما غلامان قدیمیم و به جان دولت خواه
از سجود در او منع هلالی مکنید
که سر خویش نهادست به امید کلاه
