شمارهٔ ۳۷۳
هلالی جغتاییدوش پیمانه تهی آمدم از می خانه
کاشکی پر شود امروز مرا پیمانه
بعد مردن اگر از قالب من خشت زنند
آیم و باز شوم خشت در می خانه
خواستم کین دل سودا زده عاقل گردد
وه که عاقل نشد و ساخت مرا دیوانه
آفتابی و رخت شمع جهان افروزست
همه ذرات جهان گرد سرت پروانه
می تپد مرغ دلم بر سر آن دانه دل
چه کند خرمن عمرست همین یک دانه
آشنایی ز جفاهای تو محرومم ساخت
ای خوش آن روز که بودیم ز هم بیگانه
قصه خویش به احباب چه گویم هر شب
این شب آن نیست که کوته شود از افسانه
دوش در کلبه ویران هلالی بودیم
حال دیوانه خرابست درین ویرانه
