شمارهٔ ۲۴۶
حسین خوارزمیاگر شبی ز جمالت نقاب بگشایی
بچهره خلوت عشاق را بیارایی
ز عید رسمی مردم چه حاصل است مرا
خجسته عید من آندم که روی بگشایی
اگر کشش نکند جذبه عنایت تو
چه سود کوشش آشفتگان شیدایی
برفت تا تو برفتی فروغ صحبت ما
بیا بیا که تو خورشید مجلس آرایی
چه طرفه ای تو که یکدم شکیب نیست مرا
که را ز جان گرامی بود شکیبایی
ز چشم مردم صورت پرست پنهانی
ولیک در نظر اهل دل هویدایی
دلا برای تماشا بهر طرف منگر
نگر بخویش که تو جان هر تماشایی
تو قطره ای که جدا گشته ای ز جوشش بحر
درآ ببحر که گه موج و گاه دریایی
چو نور چشم حسینی چگونه نشناسد
بهر لباس که ای نازنین برون آیی
