شمارهٔ ۱۰۱۱
جهان ملک خاتونبس بگردید و بس بگردد هم
چرخ سرگشته و نگردد کم
دیده بگشا که آسیای فلک
نیست هرگز قرار او یک دم
شاد دارد دلی ولیکن از او
کس نکرده ست حاصل الا غم
نیش او بیشتر ز نوش بود
بر دل کس نمی نهد مرهم
یک زمان با تو مهربان باشد
باز گردد مزاج او در دم
چه شکایت کنم ز بی مهریش
که فزوده ست درد بر دردم
دم فروشد مرا ز غصه دور
کس نفس چون زند بگو در دم
حال من در جهان چو زلف بتان
نیک شوریده است و رفته به هم
یک زمان غم ز خاطرم نرود
کم نکرد از دو چشم بختم نم
