شمارهٔ ۱۰۳۶
جهان ملک خاتونپشتم ز فراق شد خم
کم نیست ز دیده روز و شب نم
شد ریش دلم ز نیش هجران
جز وصل تواش مباد مرهم
آخر مددی که جان غمگین
آمد به لب ای نگارم از غم
این آتش سوزناک هجران
خونابه ز دیده راند هر دم
می بینم و با من وفاجوی
از جور و جفا نمی کنی کم
بنیاد ستم نهاده ای باز
بر ما بگذشت و بگذرد هم
چون چشم تو ناتوان بماندم
چون زلف تو کار رفته در هم
از یار و دیار دور گشتم
بر خاک مذلت اوفتادم
گویند که همدمی نداری
ما را به جهان غمست همدم
