شمارهٔ ۱۰۹
بیچاره دلم زبون گردون باشد دایم ز غم زمانه پر خون باشد روز و شب از اندوه فلک می گرید تا عاقبت کار جهان چون باشد

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بیچاره دلم زبون گردون باشد دایم ز غم زمانه پر خون باشد روز و شب از اندوه فلک می گرید تا عاقبت کار جهان چون باشد
جز درگه تو راه به جایی نمی بریم بر درد خویش ره به دوایی نمی بریم هرچند جان دهیم به کوی تو از وفا یک لحظه نیست کز تو جفایی نمی بریم گفتم گدای تو گشتم غمم بخور گفتا برو صداع گدایی نم...
با سرو قد تو عشق بازیم یارب برسد که ما نبازیم گر حکم کنی به جانم ای جان جان را چه محل که سر ببازیم از شوق لبت چو آب حیوان چون نقره به بوته درگدازیم ما را ز غم تو نیست عاری با عشق ر...
تا به کی در غم عشق تو چنین درسازیم زآتش مهر رخ دوست چو زر بگدازیم شمع جمعی تو و پروانه بیچاره منم با میان آی که تا در قدمت سر بازیم همچو سروم ز در ای دوست به شادی بخرام تا نثار قدم...
دلا تا کی به درد او بسازیم چو زر در بوته هجرش گدازیم خیالش دایما مهمان دل شد بیا تا برگ مهمانی بسازیم سهی سروا مکن زین بیشتر ناز که پیش قد و بالایت بنازیم نیاز ما به روی تست جانا و...
بگو تا چند خون دل به غم در ساغر اندازیم ز هجر روی آن دلبر ز دیده گوهر اندازیم به جان آمد دلم باری ز هجر یار غم خوردن بیا تا خانه غم را به یک جرعه براندازیم اگر قد سهی سروش درآید در...
صبا رسید و رسانید بوی یار قدیم به سان عنبر تر می دهد ز لطف نسیم دماغ جان چو معطر شدم ز باد صبا یقین شدم که پراکنده گشت زلف چو جیم نظر به جانب دلخستگان هجران کن که نیست طاقت و صبرم ...
گر نسیم کوی او دارد مسلمانان نسیم جان همی باید فدا کردن نسیمش را نه سیم روزگارم بس مشوش کرده ای چون زلف خود بی تو در تن می نخواهم جان شیرین حق علیم گر بود با دوست دوزخ هست فردوس بر...
چون صبا از زلف یارم هر سحر آرد نسیم جان و دل خواهم کنم ایثار پای او نه سیم جان چه باشد دل که گوید در جهان نامش مبر زآنکه جانها بیش ارزد صحبت یار قدیم آنچنان یاری که پیش جان نمی آید...
ما خود ز که ایم و از کدامیم در زمره عاشقان چه نامیم چون مرغ اسیر پر شکسته در شست دو زلف تو به دامیم در فرض دعای دولت تو یک لحظه مگر ز جان دوامیم از عهد غم تو برنگردیم اندر ره عاشقی...
ما ندانیم که کشتی غمت را رانیم نام تو ورد زبانست و ز جانت خوانیم گرچه ملاح جهانیم به دریای غمت چون وزد باد جفای تو به جان درمانیم سر و سامان نبود مردم سودازده را در غم عشق تو زان ب...
مرا ز دیده و دل دور کرد یار چرا ز دست داد مرا زود آن نگار چرا به اختیار نبودم جدایی از بر دوست ز ما کناره گزید او به اختیار چرا مرا ز چشم عنایت فکنده یکباره نگار مهوش من همچو روزگا...
ای که از عدل تو در ملک جهان در میان میش و گرگ است آشتی این روا باشد که در ملک دلم شحنه جور و جفا بگماشتی خود نمی گویی که از درج وصال مهر مهر من چرا برداشتی شاد و خندان با وصال دیگر...
بر ما در عیش و ناز بازست امشب ما را کرم تو چاره سازست امشب در حضرت جانان که صبا بار نیافت جان و دل ما محرم رازست امشب
تیر غم هجران تو از جان بگذشت دل بود سپر تیر به پیکان بگذشت چون دید جراحتم طبیب دل گفت بیچاره تو را درد ز درمان بگذشت
مانی قدرت او در دو جهان نقاش است او به صورتگری نقش جهانی فاش است طوطی طبع من خسته ز دریای وجود به ثنای در توحید تو بس در پاش است متنفس نشود از در لطفش نومید کمترین جانوری بر در او ...
چون چشم خوشت مست و خرابی باشد تابنده چو رویت آفتابی باشد ای دوست رخ تو دیده ام دوش به خواب روشن تر از این خواب چه خوابی باشد
چه دردست این که درمانش ندانیم چه بحرست این که پایانش ندانیم نهال سروی اندر چشم ما رست که قطعا ره به بستانش ندانیم طبیبانم دوایی تلخ گفتند که ما درمان هجرانش ندانیم مرا روی دل اندر ...
چون تو طبیب دردی درد تو با که گویم درمان درد دوری ای دلبر از که جویم آبم ببرد عشقت بر باد داد عمرم از آتش فراقت کمتر ز خاک کویم از تاب زلف پر چین چوگان مزن خدا را کاندر فراق رویت س...
درد دل خویش با که گویم درمان دل خود از که جویم بی روی تو اوفتان و خیزان سرگشته زلف تو چو گویم جانم به لب آمد از فراقت در جستن وصل چند پویم بر حال دلم دهد گواهی خوناب دو چشم و رنگ ر...
در راه عشق روی تو ما بی خبر رویم مجنون صفت همیشه به کوه و کمر رویم راهیست پیچ پیچ چو زلف بتان دراز آن به بود که با رخ او در قمر رویم بویی ز وصل او به مشامم نمی رسد ای دل بیا که تا ...
دل را به بوی وصل تو دادیم و می رویم داغ غمت به سینه نهادیم و می رویم دل در شکنج زلف تو بستیم و در غمت خون دل از دو دیده گشادیم و می رویم گر در غم فراق تو جان می رسد به لب ما بر امی...
یارب که تو بگشای در بسته به رویم یارب نظری کن ز سر لطف به سویم دلبسته و تن خسته ز دردیم همیشه دانی تو همه حال دل من چه بگویم محتاج به تکرار نباشد غم دل را بر اشک دو چشمم نظری افکن ...
تا به چند از رخ زیبای تو مهجور شویم در غم روی چو مهتاب تو مشهور شویم به امیدی که دوایی بکند درد مرا خوش طبیبیست بیا تا همه رنجور شویم دل ما همچو سپندست بر آن آتش روی سر آنست که چون...