شمارهٔ ۱۷۲
خط پشت لب میگون تو عنوان گل است دهنت نقطه بسم الله دیوان گل است شده از یاد تو هر قطره خونم چمنی موج خون جگرم جوش خیابان گل است مزه از شور دلم رفت چو زخمش به شد نمک ناله بلبل لب خند...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خط پشت لب میگون تو عنوان گل است دهنت نقطه بسم الله دیوان گل است شده از یاد تو هر قطره خونم چمنی موج خون جگرم جوش خیابان گل است مزه از شور دلم رفت چو زخمش به شد نمک ناله بلبل لب خند...
گر بخرامد نسیم خلد برین است چون بنشیند بهشت روی زمین است ناز تو رنگینی جمال تو افزود شهپر طاووس حسن چین جبین است مست نگاهم تبسمی مزه ام بس لعل تو از خنده پسته نمکین است از چه نگردم...
از دور عشقباز ترا می توان شناخت دوا نخست هر که ترا دید رنگ باخت هرگز نمیرد آنکه پی جستجوی اوست آب حیات شد چو در این ره نفس گداخت شرمنده شد زهمسری بهتر از خودی تا شد مقابل رخت آیینه...
بی زبانی روز محشر عذرخواه ما بس است خامشی در شرمساریها گواه ما بس است ما تنگ ظرفان به یاد باده مستی می کنیم در بهاران سایه تا کی پناه ما بس است گرد راه نیستی شو تا به مقصد پی بری د...
آنکه میخانه ز انداز نگاهش طرح است دیده چون نقش قدم بر سر راهش طرح است ناز بر دیده خورشید پرستان دارد حلقه زلف که بر روی چو ماهش طرح است می توان گشت به گرد سر او کز شوخی دام صد فتنه...
رفتن زخود به دشت جنون هادی من است طومار آه محضر آزادی من است از جوش درد منبع غم های عالمم هر دل که در فغان شده فریادی من است طرح مرا زمانه ز رنگ پریده ریخت عنقا خراب رشک ز آبادی من...
آرامم از خط تو رمیدن گرفته است تا نکهت بهار دمیدن گرفته است خون دلم ز پنجه مژگان به راه او دامان انتظار چکیدن گرفته است صهبا به بزم تا نرسیده است نارس است می در پیاله رنگ رسیدن گرف...
راه عشق است اینکه در هر گام صد جا آتش است گرم رفتاران این ره را ته پا آتش است دیده ام آیینه دار صورت خوبی کیست چون شرر تار نگاهم را گره با آتش است از خرام یاد رخسار تو می سوزد دلم ...
سینه صد چاک مانند قفس داریم ما ناله پهلو شکافی چون جرس داریم ما رازدار عشق را نبود مجال دم زدن بخیه بر زخم دل از تار نفس داریم ما عاقبت با گوشه ای از هر دو عالم ساختیم کنج چشم سرمه...
هستی نخلی است مرتضایش ثمر است بیگانه ز حق هر که ازو بی خبر است گردون بی او سریست خالی از مغز مغز این سر علی والاگهر است
میر عبداللطیف خان که گذشت در محرم ازین سرای غرور باد تا حشر مرقد پاکش همچو فانوس گردآور نور گفت تاریخ رحلتش را عقل بحسین و حسن شده محشور
شده است چشم تو همدست زلف در تسخیر دو حلقه دگر افزوده ای بر این زنجیر ز صحن باغ برون آمدی قبا گلگون چو خار رنگ گلت گشته است دامنگیر طبیعتت بهوای بهار می ماند هزار گونه بیابد به هر ن...
دارم سری که سرخوش صهبای بیخودیست چشم تری که محو تماشای بیخودیست در محشر شهادتیان نگاه او دشت جنون و دامن صحرای بیخودیست بی رنگ باش تا سبک از خویشتن روی رنگ پریده زینت سیمای بیخودیس...
سررشته امل همه ای دل به دست تست تعمیر قصر عافیت اندر شکست تست ترسیده چشم آینه رویان روزگار از صافیی که با قدرانداز شست تست قمری همین نه در گلوی تو است طوق آزاده سرو هم به چمن پای ب...
لخت دل دور از تو امشب در گلوی غنچه است بی تو خوناب جگر صاف سبوی غنچه است حسن مستور از بت بازار دلکش تر بود آشنایی دلم با گل ز روی غنچه است خون عشرت بی تو در پیمانه باشد لاله را باد...
دل ز پهلوی تن خاکی است گر بیدار نیست دانه را نشو و نما در سایه دیوار نیست در حریم سینه عاشق هوس را بار نیست هر فضولی محرم خلوتگه اسرار نیست دیده ها بیگانه دیدند مستوری زکیست شهرکور...
عنوانتیره باطنها پهلوی دل افسرده است متندل که بی سوز غمی باشد چراغ مرده است بسکه از پهلوی دل هر ذره ام افسرده است مردمک در دیده ام یک قطره خون مرده است گردش افلاک از بس بی نظام افت...
جان اسیر تست تا تیغت به خونم مایل است می کشم ناز تو تا تیرت ترازو در دل است چون توان آسوده زیر چرخ کین ویرانه را هر طرف دیدیم دیوارش به این سو مایل است گر ز دنیا نگذرد سالک به مقصد...
چون نیاساید دل از هجر بتان در زیر پوست دارم از هر موج خون خاری نهان در زیر پوست بسکه خوردم زهر غم با شیر از طفلی مرا سبز شد چون پسته مغز استخوان در زیر پوست چون نوازش دیدم از دردش ...
بسکه گرد کلفتش بسته است راه از شش جهت چون لحد تنگست بر دل دستگاه از شش جهت همچو بوی غنچه از یاد تو هر شب تا سحر گشته ما را بستر گل تکیه گاه از شش جهت هر طرف دیوانه سان زان روی می ب...
گل در چمن چو عارض او دلفریب نیست گویم برهنه سرو چو او جامه زیب نیست از دود آه کرده سیه خیمه ها بلند در گرم سیر عشق دل ما غریب نیست در آرزوی آنکه غبار رهت شود یک گل زمین کجاست که حس...
از صفای خاطر ما هیچکس آگاه نیست عکس را در خلوت آیینه ما راه نیست فارغ از قید عبادت نیست در عالم دلی این نگین را نقش شیر از بنده درگاه نیست قامت خم بسته از حرص آنکه از طول امل رشته ...
ایمن از جور حوادث ساخت عجز من مرا شیشه جانیها حصاری گشت از آهن مرا چون نباشم خوشدل از بیتابیی کز درد اوست صبح نوروزیست هر چاکی ز پیراهن مرا آتشم آتش مکن تکلیف سیر گلشنم پر فشانیهای...
لاهور که دلبریش بسی عیار است از شوخی طبع با که و مه یار است گر کنچنیش دست زد خلق بود عیبش نکنی طلای دست افشار است