شمارهٔ ۱۹ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
بی خرد را نبود بهره ز ارباب هنر قیمت رشته به بالا نرود از گوهر روزی ام بسکه به سختی رسد از گردش چرخ استخوان شد به گلو قطره آبم چو گهر شاید از مخمصه حادثه بتوانی جست گر توانی شدن از...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بی خرد را نبود بهره ز ارباب هنر قیمت رشته به بالا نرود از گوهر روزی ام بسکه به سختی رسد از گردش چرخ استخوان شد به گلو قطره آبم چو گهر شاید از مخمصه حادثه بتوانی جست گر توانی شدن از...
علی رضا که گلی از بهار کشمیر است مدام شاه خراسان نگاهبان بادش ز سرد و گرم حوادث به حرمت این نام رسد ز فیض دو معصوم دایم امدادش چو در دلش هوس درس و بحث جا گیرد سزد که باشد عقل نخست ...
دیده از فیض تو پریخانه شده است نکته از جوش تماشای تو دیوانه شده است می پرستان همه وارسته ز بند خویشند خط آزادی دلها خط پیمانه شده است نرسیدی دمی ای بخت به فریاد دلم بهر خواب تو مگر...
بی تو دل را سیر گلشن باعث آرام نیست لاله و گل را شراب عیش ما در جام نیست بسکه در هر حالتی طبعت به شوخی مایل است ون در غلطان ترا در خواب هم آرام نیست اینقدر ناآشنایی هم زخوبان ناخوش...
از باده غنچه دل آن سیمبر شکفت لعل لبش زخنده گلبرگ تر شکفت بوی بهار مهر دهد جور گل رخان از آب تیغ او گل چاک جگر شکفت با یاد عارض تو زفیض بهار عشق بر روی من هزار گل از چشم تر شکفت از...
مایه ای از خون دل و زگریه سامانی نداشت هر که چون مینا به بزمت چشم گریانی نداشت بر جنونم وسعت این عرصه دایم تنگ بود جامه عریانی ام چون دشت دامانی نداشت از تپیدنهای بسمل شرم می آید م...
عشق آنجا کز پی ایجاد عالم رنگ ریخت رنگ ویرانی مرا در دل به صد نیرنگ ریخت مو به مویم شد زجوش شوق بیتاب سماع ناله قانون دل از بسکه سیر آهنگ ریخت بسکه بردم شکوه سنگین دلی هایت به خاک ...
در جهان بی اعتباری اعتبار عاشقی است هر که صاحب اعتبار افتاد خوار عاشقی است غنچه دل گشت خندان دیده گریان شد چو ابر داغها بشکفت گل گل نوبهار عاشقی است پرتو خورشید با نورش چو گرد تیره...
ببازد غنچه رنگ از خجلت لعل قدح نوشت کند تر شبنم گل را صفای گوهر گوشت مگیر آیینه بر کف گر به معشوقی سری داری می مرد آزمای عشق خواهد برد از هوشت شوم سر تا به پا در یاد او خمیازه حسرت...
محتسب امشب سبوی باده ام را پاک ریخت خون عشرت را ز بی دردی عبث بر خاک ریخت همچو آب جو که برگ گل برون آرد ز باغ با سرشکم لخت دل از دیده غمناک ریخت هر گیاهی را رسد لاف فلاطونی زدن محت...
دل را گشاد کار ز فیض دماغ ماست این قفل را کلید ز خط ایاغ ماست پاشیدن از خجالت رخسار او به خاک طور نیازپاشی گلهای باغ ماست ارواح قدسیان دم پروانگی زنند در محفلی که روشنی اش از چراغ ...
بوالهوس را راز عشق او نهفتن رسم نیست همچنان کز عاشق دل خسته گفتن رسم نیست یک گل افشا کسی از باغ تمکینم نچید در ریاض راز دار است شکفتن رسم نیست عاقبت چون غنچه های لاله رازم گل کند پ...
درونم بی تو شد دریای خون از شوق دیدن ها حبابش داغ های سینه موجش دل تپیدن ها تپیدن می کند محروم تر از دولت وصلت که سازد موج ها را عین دریا آرمیدن ها به مطلب می رسد هرکس خلاف نفس بگز...
پادشاهی است شه رضا امروز که نه در فکر تخت و دیهیم است در زمینی بنای تکیه گذاشت کآب و خاکش به از زر و سیم است در کنار دل آن مکان شریف بی تکلف بهشت و تسنیم است بوی فقر آید از در و با...
محمد خدیو ملایک سپاه سر سروان زیبدش خاک راه حبیب خدا بهترین انام علیه الصلوات و علیه السلام به عرش برین یافت چون برتری به کرسی نشانید پیغمبری اگر بحر و بر است اگر کوه و دشت طفیلی ا...
در بتکده و کعبه نباشد جویا مطلوب به جز معرفت ذات خدا مقصود یکی ست مؤمن و کافر را منظور یکی ست دیده گو باش دو تا
آه تا کی طاقت آرد درد حرمان ترا آسمان دور و زمین سخت و فغانم نارسا محتسب ناحق چه ریزی خون عشرت را به خاک در چنین فصلی که دارد چیدن گل خونبها زلف مشکین از بناگوشت به پشت پا رسید آه ...
برده سیر آهنگی امشب بر فلک داد مرا دل شکستن داده پهلو تند فریاد مرا چون شرر هر ذره او بال بیتابی زند کوه قاف ار بشنود نام پریزاد مرا صید دلها می کند هردم به رنگ تازه ای دام صد نیرن...
نیرنگ ز بس زلف گرهگیر تر است دام و دانه ز خویش زنجیرتر است کی سیر ز جان شود بیک زخم دلم زین آب برنده ای که شمشیر تراست
در فصل دی شده است به زور سنان برف روی زمین مسخر صاحبقران برف چون اخگری که در تل خاکستری بود مهر منیر گم شده اندر میان برف بارد بدان مثابه که گویی مگر توان بر بام چرخ بر شدن از ریسم...
چیست آن جانور روشن رای که بود پاش یکی با گردن زندگی باعث نابودی اوست تندرستیش بود در کشتن
تا هوای شمع رویت در سر پروانه است زآتش غیرت تنم خاکستر پروانه است می تپد در آتش حسرت نصیبی بی رخت پلک و مژگان گوییا بال و پر و پروانه است دیده ام از بس پرد در شوق شمع عارضی مردم چش...
همتم تا دست پر زور هوس پیچیده است در دل تنگم حباب آسا نفس پیچیده است می چکد خون نیاز عاشق از بال و پرت ای کبوتر نامه را دست چه کس پیچیده است از زمین تا آسمان آوازه بیداد اوست ناله ...
بسکه رنگین جلوه از لخت دل شیدای ماست آه ما طاووس هند تیره بختیهای ماست بر فراز عرش جوش بی نیازی می زنیم آسمان درد ته مینای استغنای ماست اول دیوانگی فکر شهنشاهی بود سایه بال هما سرم...