شمارهٔ ۲۰۳
دل و ستم ز کار افتاد از پرکاری چشمت تنم لاغر چو مژگان است از بیماری چشمت شدم آباد ویرانی چو منظور تو گردیدم خرابی را عمارت می کند معماری چشمت دل خون گشته ام را می کشد بر خار مژگانش...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دل و ستم ز کار افتاد از پرکاری چشمت تنم لاغر چو مژگان است از بیماری چشمت شدم آباد ویرانی چو منظور تو گردیدم خرابی را عمارت می کند معماری چشمت دل خون گشته ام را می کشد بر خار مژگانش...
هر کس محروم از جوانی است دردی کش صاف زندگانی است از یاد تو با نسیم آهم بویی ز بهار نوجوانی است کس پی نبرد که قاتلم کیست دل کشته غمزده نهانی است با چشم کبود می برد دل آن چشم بلای آس...
از گفتگو اشاره به دل آشناتر است ابروی او ز چشم سیه خوش اداتر است از شخص سایه می گذرد ابتدای روز زلفش ز قد در اول خوبی رساتر است قمری چو عندلیب گریان دریده نیست نسبت به سرو قد گل رو...
شوخ و شنگی چون بت طناز من عالم نداشت چون پریزاد من این غمخانه یک آدم نداشت در گرانجانی زحق بیگانه پای کم نداشت ورنه هرگز از کسی نخچیر مطلب رم نداشت از ریاضت کرده ام بیماری دل را عل...
با بال شوق در چمن قدس طایر است دل گر به راه بی خبریها مسافر است دارد خطر ز موج نفس چون حباب جسم در چار موجه کشتی تن از عناصر است گشتم چو آینه همه جان از خیال دوست جسمی که یافت رتبه...
دل که بزم عشقبازی را بسامان چیده است شمع ها در هر طرف از داغ حرمان چیده است می تواند باعث احیای عالم شد دلت گر گل فیض سحر چون مهر تابان چیده است غنچه هم عرض بساط دردمندی می دهد ته ...
بزم ارباب ریا را ساغری در کار نیست زاهدان خشک را چشم تری در کار نیست از گرانجانی است گر زاهد نشد محتاج می تیغه کهسار را روشنگری در کار نیست هست چون بحر توکل سیرگه درویش را کشتی اش ...
تا گشته است پای خم آرامگاه ما گردیده است کوه بدخشان پناه ما سنگین ز گرد کلفت دل بسکه گشته است بر پای ما چو سلسله افتاده آه ما تا آب تربیت نخورد از گداز دل چون داغ لاله قد نکشد سرو ...
بی ناله زار کی دعا منظور است آه بی عجز از اثر بس دور است با قامت خم تیر دعا سخت رساست از قوت ضعف این کمان پر زور است
میرزای یگانه شاه حسین مرشد معنی اوستاد سخن آه کان طوطی خجسته مقال کرد چون گنج زیر خاک وطن یوسف مصر خوش کلامی بود گشت بی او زمانه بیت حزن عنبر آگین لحد ز پهلویش مشک بیز از کنار اوست...
فصل آن شد که بی سیر جهان پیرفلک پیش چشم از مه و خورشید گذارد عینک هر طرف از پی آرامش سلطان بهار افکند سبزه نورسته ز مخمل دوشک دامن کوه کشد ابر بهاران از آب کز رگ سنگ زده خون شقایق ...
در زنگ ابر هر قدر آیینه هواست چشم و دل صراحی و پیمانه را صفاست روشن ز شمع بزم بود اهل دید را کاخر به چشم می رود آنکس که خودنماست خواهی به مدعا رسی از مدعا گذر زشت است مدعای تو گر ت...
شکست رنگ نگارم شد از شراب درست که ناتمامی ماه است زآفتاب درست به بزم باده پرستان منم که همچو حباب سبوی خویش برون آورم ز آب درست به رنگ و بوی جهان دل مده که گردیده است نظام عالم امک...
یاد ایامی که جوش گل دلم را شاد داشت با هزاران بود افغانی که صد فریاد داشت مشق بیتابی رسانیدم ز فیض اضطراب دل تپیدنها خواص سیلی استاد داشت صورت او بسکه شب بر پرده های دل نگاشت چشم ا...
مهربانیهای پنهان را مزاج کاین ازوست خنده مستانه زخم دل خونین ازوست چیده ام از بس گل نظاره زان گلزار حسن پنچه مژگان مرا تا چاک دل رنگین ازوست درد او با روی دلها می کند مشتاطکی زلف آ...
بی او هجوم غم دل بی کینه را شکست رنگم چنان شکست که آیینه را شکست جانا بیا که صید تو ترسم رها شود مرغ دل از تپش قفس سینه را شکست از ما چو یافت خلعت عریان تنی رواج بازار گرم خرقه پشم...
باغ خوش از سبزه و ز سنبل از آنهم خوشتر است خوش بود رویت زخط و ز زلف پرخم خوشتر است چون توان دید از رخش چیند گل نظاره غیر حسن او در پرده گو من هم نبینم خوشتر است از کتاب علم می نوشی...
ذوق درویشی ام از عالم اسباب بس است شمع کافوری من پرتو مهتاب بس است ساقی از حدت طبعم نه ای آگاه هنوز تیغم و نیست مرا حاجت می آب بس است گر به مطلب نرسم نیست ز دون همتی ام شده ام طالب...
خط آزادی است دل را خط مرغوب لبت ظاهر از عنوان بود مضمون مکتوب لبت برگ گل را شور لبخندت گریبان چاک کرد شد قیامت در چمن بر پا ز آشوب لبت دل ترا با ماست سهل است ار ستایی غیر را نیست چ...
در حقیقت مقصد جسم و مراد دل یکی است ره نوردان طریق عشق را منزل یکی است مایه دار از توشه عقبا نماید خلق را رتبه دست کریمان و کف سایل یکی است هیچ از من تا رقیب بوالهوس نگذاشت فرق کاف...
هر کرا دل بی غبار کینه است خشت دیوار تنش آیینه است دل که پنهان در صفای سینه است پیچ و تابش جوهر آیینه است باده جامم گداز دل بود شیشه بزمم صفای سینه است از زمین در کاسه اش کردیم خاک...
گشت از اندیشه آن ترک ستم مشرب ما همچو تبخال گره بر لب ما مطلب ما سوز عشق از سر ما تا دم آخر نرود استخوانی شده چون شمع ز داغت تب ما آرزوها همه در پرده دل پنهان ماند حرف مطلب نشنیده ...
انسان که ز جسم طوطیی در قفس است در آمدن و رفتش الله بس است از موج نفس شیشه ز هم می پاشد با آنکه بنای صنعتش بر نفس است
چون بلرزند ز بیعت چه زمین و چه فلک گردد از ماه جدا نور و ز ماهی پولک پیش پیش جلوی قدر تو زیبد ز فلک شاطر مهر کشد خدنگ جهان گرد یدک نیست مانندتری جز تو رسول الله را هست از ذات تو او...