شمارهٔ ۲۲ - در معذرت حفظ الله خان
زهی خجسته بیانی که بال شهرت یافت ز جنبش دو لبت گاه نطق مرغ سخن به عهد نور ضمیرت ز پرتو خورشید غبار آرد هر روز دیده روزن زبهر آنکه صفا گیرد از ضمیرت وام ز کوهسار شود آینه جلای وطن ن...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
زهی خجسته بیانی که بال شهرت یافت ز جنبش دو لبت گاه نطق مرغ سخن به عهد نور ضمیرت ز پرتو خورشید غبار آرد هر روز دیده روزن زبهر آنکه صفا گیرد از ضمیرت وام ز کوهسار شود آینه جلای وطن ن...
حسن حیرت آفرینش جلوه پیرایی گرفت تا نقاب از پرده چشم تماشایی گرفت بسته شد اشکم درون سینه چون در یتیم بسکه از غربت دلم در کنج تنهایی گرفت دیده واری توتیا برداشت از راهش نسیم چشم صد ...
پرده از کار تو بی باکی صهبا برداشت کوه تمکین ترا زور می از جا برداشت کاش برداشتی از خواش دنیا دل را آنکه بر دوش هوس بار تمنا برداشت داده رم وحشت ما کوهکن و مجنون را این به کهسار شد...
برای منصب خاشاک روبی نجف است اگر بهم مژگان را همیشه جنگ صف است زکشتزار دگر روزی اهل معنی را برات دانه ما بر قلمرو صدف است نگاه شوخ تو غافل به سوی من افتد فغان که تیر خطای ترا دلم ه...
لب چو مینا بگشود انجمنی خندان ساخت بزم را نام خدا از سخنی خندان ساخت چرخ کس را ندهد خرمی از پهلوی خویش صد دل غنچه شکست و چمنی خندان ساخت دل ابنای زمان را خبر از شادی نیست همچو گل ه...
می کند چشم تو تا بیخود ز ساغر گشته است آنقدر مستی که مژگان هم از او برگشته است در ره شوق تو از بس پر برون آورده است نامه ام مستغنی از بال کبوتر گشته است کارهای چرخ از بس بی نظام اف...
دشمن جان و تنش تاج زر است هر که همچون شمع زرین افسر است سبزه خط را دهد نشو و نما داد از حسنت که دشمن پرور است با خیال آن سر مژگان مرا تکیه گاه دیده نوک خنجر است کی شناسد کس شهید نا...
اضطرابم آتش رخسار او را دامن است شمع گل از شعله آواز بلبل روشن است تیغ اقبالش خورد بر ابر در پیکار نفس هر کرا چون کوه پای جستجو در دامن است هر که از سر بگذرد آسان برون آید زخویش بر...
هر دلی آیینه دار صورت اندیشه ای است این پری هر دم برنگ تازه ای در شیشه ای است هر دم از عمر سبکسیر تو قدری کم شود آمد و رفت نفس در کندن جان تیشه ای است بسکه از آهم مکدر شد هوای گلست...
وارستگی از خویش ترا رهبر فیض است دلبستگی تست که قفل در فیض است مانند نسیم سحری در ره شوقش پرواز دل از سینه به بال و پر فیض است از جوش صفا طعنه زن طور تجلی است آن سینه که از یاد خدا...
دل که کارش با کریم افتاده در فرخندگی است زانکه بیشک پیشه اهل کرم بخشندگی است سربلندی اهل عالم را ز سر افکندگی است باعث آزادی ارباب دنیا بندگی است زنده جاوید سازد مرد را درد طلب چون...
ما راست ای سرآمد لیلی نگاه ها از هر نگه به وادی وصل تو راه ها از حیرت تو چون صف مژگان به دور چشم مانده است خشک بر لب ما فوج آه ها بر خاک جلوه گاه تو ای شمع بزم قدس پروانه وار گرم ت...
داغت حتی ای شمع دلافروز خوش است مژگان توام خدنگ دلدوز خوش است هست ار به گلویت اثر سوختگی رمزی است که معشوق گلوسوز خوش است
در برم حیرت روی تو ز بس دارد تنگ مانده تار نگهم خشک بسان رگ سنگ در خیال تو چو آهم پر پرواز گشود ریخت بر روی هوا گرده تصویر فرنگ در بلا بودنت از بیم بلا به باشد شیشه را در دل ها را ...
این آینه خانه از وفور لمعان وز صافی و روشنی بود چشم جهان نواب درو نشسته چون مردم چشم خدام به دورش زده صف چون مژگان
صفای پیکرت آیینه دار مهتاب است گل از رخ تو حیب و کنار مهتاب است چمن چمن گل رنگ است بی تو در پرواز بیا که موسم جوش بهار مهتاب است بیا و جوش گلستان فیض را دریاب گل پیاله به بزم بهار ...
بیا که موسم جوش بهار ییلاق است پیاله گیر که گل در کنار ییلاق است چرا نهان بود از دیده ها به پرده غیب اگر نه خلد برین شرمسار ییلاق است در آن مقام که زاهد دم صلاح زند پیاله زن که هوا...
ز وانمود پریشانی ام چو گل عار است که مشت بسته چو غنچه هزار دینار است ز مرد کار مجو جز ملایمت در خشم که چین جوهر ابروی تیغ هموار است خیال روی تو از بس به دیده صورت بست به رنگ عکس ز ...
حقپرستی پیش ما ترک تمنا کردن است فرصت امروز صرف کار فردا کردن است بهر شهرت گوشه گیریهای ارباب ریا خویش را چون بوی گل در پرده رسوا کردن است در خمار باده استغنا زدن بر می فروش ناز بی...
طره مشکین چو جانان دسته بست دل ز دود آه ریحان دسته بست از دریدن در غمت دل غنچه وار یک بغل چاک گریبان دسته بست بسکه شب در اشکریزیها فشرد چشم گریان خار مژگان دسته بست ز آب و رنگ حسن ...
بسکه سر در صیدگاهش بر زمین افتاده است هر طرف چون نقش پا نقش جبین افتاده است پیش ما باشد یکی پست و بلند روزگار نقش ما برخاسته تا بر زمین افتاده است حلقه های دامنش از مژگان برگردیده ...
در توبه کوش توبه حصار سلامت است سیلاب خرمن گنه اشک ندامت است از شب توان گرفت مکافات روز را روزی که نیست شب ز پی او قیامت است صبر گرانرکاب دهد نفس را شکست نصرت همیشه در قدم استقامت ...
هیچ اثر از پختگی ها با زبان معلوم نیست این ثمر را بسکه خام است استخوان معلوم نیست از دلایل راه حق چون رشته گوهر گم است جاده این ره ز بس سنگ نشان معلوم نیست اهل حق را خصمی گردون نبا...
دل که از بالای چشمت در گناه افتاده است یوسفی از پهلوی اخوان به چاه افتاده است بر فلک آهی که امشب برق جولان گشته بود کز شفق آتش به جان صبحگاه افتاده است سایه ابروست بر پشت لب میگون ...