شمارهٔ ۲۳۹
تا سر ما کشتگان آن تندخو بر کف گرفت شد چنان سرخوش که پنداری کدو بر کف گرفت آب گردد بس که از شرم صفای عارضش دست از آن آیینه می شویم که او بر کف گرفت گفت ازین مو هم فزون تر عاقبت کاه...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تا سر ما کشتگان آن تندخو بر کف گرفت شد چنان سرخوش که پنداری کدو بر کف گرفت آب گردد بس که از شرم صفای عارضش دست از آن آیینه می شویم که او بر کف گرفت گفت ازین مو هم فزون تر عاقبت کاه...
زهی از باده شوق تو ساغر کاسه سرها نهان در هر دل از شور تمنای تو محشرها به باغ از جلوه رنگین فروزی آتش رشکی که دود از گل گل طاووس برخیزد چو مجمرها به بحر خون تپیدن های دل ها کی عبث ...
انسان یا ابله است یا بی باکست کاندر طلب دنیی دون چالاک است منعم که چو گردباد بالد بر خویش اسباب بزرگیش خس و خاشاک است
شده است بسکه گزیدم ز زشتی اعمال چو شانه در کفم انگشتها خلال خلال نشد ز چنگ تمنا خلاص مرغ دلم که هست رشته پایش درازی آمال اگرچه در قفس غم بریخت بال و پرم نمی شود ز هواهای نفس فارغ ب...
نهادی بر دلم ای نازنین دست ازین دست است احوالم ازین دست سرت درد خمار می مبیناد مبادا تکیه گاه آن چنین دست بود چون غنچه نارسته از شاخ ترا پنهان میان آستین دست چه باشد دل گرم از سینه...
از رفتنش به خاک چمن تا کمر نشست گلشن ز جوش لاله به خون جگر نشست رنگ پریده ام چو ز شرم رخت گداخت شبنم شد و به عارض گلبرگ تر نشست از آب آهن است سرشکم برنده تر در سینه بسکه زان مژه ام...
غافل از حق گر باو شد جام می هشیار نیست باز باشد دیده نرگس ولی بیدار نیست از ریاضت در گداز دل چو پا قایم کنی همچو شمعت هیچ باک از کسوت زرتار نیست شکوه دنیا دلیل حب دنیای تو بس با بد...
مانده در جهل مرکب آنکه لوحش ساده است تیره بودن لازم چشم سفید افتاده است وصل باشد لازمش حرمان که گردیده سفید چشم روزن تا به روی صبحدم افتاده است بزم می دانند سربازان همت رزم را پیش ...
هست آنچه از زبان تو بیگانه نام ماست چیزی که نیست محرم گوشت پیام ماست لبهای آن صنم به دو عالم برابر است منت خدای را که دو عالم به کام ماست عشقی به طاق ابروت از دور می زنیم هندوی رام...
نه همین نرگس زچشم می پرستش جام یافت سرو هم از نخل قدش خلعت اندام یافت ماند در دل اضطراب عشقم آخر برقرار چون رگ گل موج می در ساغرم آرام یافت مدتی چون ماه نو از غم دل خود خورده است ه...
جان چیست عمر من که نیارم از آن گذشت نتوان گذشت از تو ز جان می توان گذشت بی طالعی نگر که به گوشش نمی رسد با آنکه شور ناله ام از آسمان گذشت از آبگینه تیر ترازو نمی شود چون از دلم خدن...
همتم کم نتواند برداشت دولت جم نتواند برداشت گر دو تا نیست قدم از ضعف است قامتم خم نتواند برداشت هر قدر راندم از جا نروم رام او رم نتواند برداشت چون دهم شرح سرشک افشانی نامه ام نم ن...
گلشن در این بهار نه تنها شکفته است کهسار و شهر و بیشه و صحرا شکفته است شکر خدا که باز ز فیض بهار دهر از بس شکفته تا به دل ما شکفته است با صد هن چرا نزن خنده بر چمن دل را که غنچه ها...
گرنه اشک از دیده در هجران یار افتاده است گوهر است اما زچشم اعتبار افتاده است دوختم تا چشم خواهش بر گل رخسار یار بخیه رسوایی ام بر روی کار افتاده است نقش پا در اضطراب از شوخی رفتار ...
فروغ باده لعلی برافروزد چو رنگش را نقاب از پرنیان گل سزد حسن فرنگش را نگاه نازپرورد تو بر کهسار اگر افتد به چشم شوخی مژگان بود رگ های سنگش را مشو غافل زبان ناز هم فهمیدنی دارد هزار...
ای خواجه که بسیار خوری چون تو کم است بطنت چو دهل ز پای تا سرورم است در سیری از گرسنگی می نالد هر آرغ تو ناله درد شکم است
راز پنهان غنچه را کرد از لب اظهار گل از در و دیوار گلشن می کند اسرار گل صبحدم در ساحت گلشن به تحریک نسیم هر طرف در گردش آرد ساغر سرشار گل چون رگ گل می دود در برگ گل تار نگاه در نظر...
قبای پاره نصیبش زچرخ مینایی است همیشه هرکه چو گل در پی خودآرایی است بغیر من به خیال کسی گذار مکن به سیر خلوت دلها مرو که رسوایی است ز حسن کامل آن دلربایی چار ابرو کدام دل که نه در ...
شد شباب و جسم غم فرسوده با ما مانده است شاه رفت و گردی از دنبال برجا مانده است تا اثر در روزگار از کوه و صحرا مانده است بر زبانها شهرت شیرین و لیلا مانده است لاله در صحرا نشان از ح...
سرتاسر آفاق به فرمان خط اوست دور فلک از حلقه بگوشان خط اوست در شیشه پری کرد نهان جوش صفایش رخ آینه جلوه پنهان خط اوست دل را که به زنجیر کشد سبزه لعلش یک مطلع برجسته دیوان خط اوست ت...
دور از تو هر لبی که می ناب خورده است لب نیست لختی از دل خوناب خورده است اشکم ز دیده بیضه طوطی فرو چکد زان حسن سبزه بسکه دلم آب خورده است ننشست نیم لحظه به بزمم قدح ز دور می همتم به...
دل به غیر از باده زار و ناتوان افتاده است چاره کارش همین آتش به جان افتاده است تا دلم در فکر رخسار بتان افتاده است همچو مینای می اش آتش به جان افتاده است هر کرا نبود به رنگ ماه از ...
چشمت که ز خون ما شرابی است دایم پی خان و مان خرابی است روی تو چو آفتاب پرنور لعلت گل قند آفتابی است محو خط تست چشم مستت این کافر گوییا کتابی است امروز لباس شاهد می از شیشه بزم او گ...
همین نه لاله به داغ تو ای سمنبر سوخت به باغ غنچه گل چون فتیله عنبر سوخت زجلوه ای که نمود آفتاب دیدارت در آینه چون پر و بال برق جوهر سوخت اگرچه یافته صد خلعت گداز تنم چو شمع آتش شوق...