شمارهٔ ۲۵۷
همین نه لعل ترا معجز دم عیساست ز رویت آینه را جلوه ید بیضاست چه دولتی است که در عشق بشکند رنگی به دستم آینه از عکس خویش خشت طلاست کسی که در غم عشقت ضعیف شد داند که رنگ چهره گرانخیز...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
همین نه لعل ترا معجز دم عیساست ز رویت آینه را جلوه ید بیضاست چه دولتی است که در عشق بشکند رنگی به دستم آینه از عکس خویش خشت طلاست کسی که در غم عشقت ضعیف شد داند که رنگ چهره گرانخیز...
در تماشای رخت تاب و توان از ما نیست در ره شوق به جان تو که جان از نیست موج را صورت هستی نبود جز دریا دل مسافر چو شد از سینه زبان از ما نیست غیر یک بوسه نداریم تمنا زان لعل آن دو لب...
هر غنچه به گلشن دل مأیوس بهار است هر برگ که بینی کف افسوس بهار است باد سحری بسکه بر او برگ گل افشاند هر سرو به بستان دم طاووس بهار است بگشا رخ و بر باده مده عرض چمن را پرده به رخت ...
چنین در خاک اگر باشد تپش جسم نزارم را زند بر شیشه چرخ برین سنگ مزارم را نه تنها درد حرمان تو روزم را سیه دارد چو داغ لاله در خون می کشد شب های تارم را به یاد آن بهار جلوه گلریزان ا...
نواب کزو رواج جود و کرم است سرهای سران پیش بزرگیش خم است در سایه عدلش همه را آرام است جز من که مرا دوری از آن در ستم است
ای ترا پروانه شد بر آتش رخسار گل بال افشان بر گل روی تو بلبل وار گل تا سحر از غنچه در فکر دهان تنگ تست سر به زانوی خموشی با دل افکار گل هر که شد روی تو شمع محفل اندیشه اش ریخت در ج...
باز در جیب و کنارم همه خون ریخته است اشک دل را مگر از دیده برون ریخته است بلدی در ره رفتن زخودم حاجت نیست همه جا لخت دل افتاده و خون ریخته است چرخ هم بی سرو پا گرد ره سودا شد تا فل...
تا تو رفتی صحن گلشن کشت آفت دیده است نکهت گل در هوا ابری زهم پاشیده است گرنه طاق ابرو مردانه اش را دیده است از خجالت خویش را محراب چون دزدیده است شیشه افلاک ترسم بیند آسیب شکست بسک...
کوکب به فلک زآتش پنهان که جسته است این مشت شرر از دل سوزان که جسته است از دل نشنیدیم بجز رایحه درد این قطره خون از سر مژگان که جسته است تا دامن محشر ز تک و تاز نماند این گوی فلک از...
چسبیده به هم گرچه لب از شهد نکاتت دل خون شده بی گفت و شنود از حرکاتت عمر ابدی در گروه کشتن نفس است این کشته تواند شدن اکسیر حیاتت ز آب در دندان تو هنگام تبسم ترسم بگدازد لبک همچو ن...
چه دور گر به زبان تو دل موافق نیست که صبح نیز در این روزگار صادق نیست دوا به درد کنیدم که در طبیعت دل هوای کشور آسودگی موافق نیست همیشه سیلی جورم نواخت بر رخ دل فغان که آن صنم دل ن...
سوختن شمع شبستان زمن آموخته است گل ز رخسار تو افروختن آموخته است در هوای تو سبک سیرتر از بوی گلی م به غریبی دل ما در وطن آموخته است بر زمین ساغر سرشار به کف غلطیدن مست لایعقل من از...
به چشم اهل دل آن اشک اعتبار نداشت که لخت لخت جگر را به روی کار نداشت کدام شمع در این تیره خاکدان افروخت که تا سحر به رهش چشم انتظار نداشت مپرس حاد دل تیره ام که از دم صبح کدام روز ...
زان لب که نوشداروی جانهای خسته است یک بوسه مومیایی این دلشکسته است تا جلوه ای ز صحن چمن رخت بسته است چشمی است داغ لاله که در خون نشسته است شادی در این زمانه نباشد جدا زغم هر غنچه ا...
اشک حسرت روشنی افزای چشم تر بس است آبداری شمع خلوتخانه گوهر بس است دست و بازو زیب مردان هنر پرور بس است باغ رنگین جلوه طاووس بال و پر بس است بیش از این آیینه از رشک صفایت چون کند ا...
از روی نو خط تو دل زار من شکفت چون نشکفد که سبزه دمید و چمن شکفت برداشت زلف را زبناگوش او نسیم در باغ آروزی دل یاسمن شکفت بی او دلش زغنچه پر از خون حسرت است از خنده گل ارچه چمن را ...
می نماید در شب تاریک راه دور را چشمی از شمع است روشن تر عصای کور را رستمی تا چون کمان حلقه بر خود غالبی می کند گردآوری برگشتن از خود زور را در پناه عجز ایمن گشتم از جور سپهر رهزنی ...
کان کرم است و منبع احسان است سردار جوانان و سرمردان است قوس فلک امروز به تأیید خدای در قبضه قدرت خدایی خان است
ندیدم خویش را تا جلوه حسن ترا دیدم گشودم تا برویت دیده همچون شمع کاهیدم هوا گیرد چو آهم ناله زنجیر برخیزد به یاد طره ای بر خویش شبها بسکه پیچیدم به راه انتظار او فشار غم ز بس خوردم...
تنها نه قلب دل نگه او شکسته است بازار خوش نگاهی آهو شکسته است در باغ بهر مشق ستم هر بنفشه ای پیش خط سیاه تو زانو شکسته است از بس سیاه مستی نازش زخود ربود آن چشم را زبان سخنگو شکسته...
پیوسته ذوق باده چو خون در دل من است گویی ز صاف و درد می آب و گل من است از تخم عشق یار که در سینه کاشتم برداشتن دل از دو جهان حاصل من است افتادگی است مقصد صحرا نورد عشق واماندگی به ...
درویشیم به حشمت دارا برابر است فقرم به پادشاهی دنیا برابر ا ست آنجا که عشق شور به بحر دل افکند یک قطره سرشک به دریا برابر است وحشت مرا به عالم دیگر فکنده است گمنامی ام به شهرت عنقا...
دل افروخته را آفت افسردن نیست هر کرا زنده به عشق است غم مردن نیست کرد گردآوری خود دلم از پهلوی صبر کار گرداب به جز گریه فرو خوردن نیست بر جگر گوشه دل داغ اسیری مپسند ستمی سخت تر از...
این ماه چارده که ترا در برابر است حقا که پیش روی تو نادر برابر است افشای عیب خود نکنی روبروی خلق چون معصیت کنی که خدا در برابر است آیینه خانه ای است جهان موسم بهار هر سو که نگریم ه...