شمارهٔ ۲۷۵
رهزن دین و دلم آن نرگس جادو بس است تیر روی ترکش مژگان نگاه او بس است چشم من بر ما ضعیفان ناز آن ابرو بس است با کمان سختی به قدر قوت بازو بس است دل شود بیتاب تر از مهربانیهای یار بر...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
رهزن دین و دلم آن نرگس جادو بس است تیر روی ترکش مژگان نگاه او بس است چشم من بر ما ضعیفان ناز آن ابرو بس است با کمان سختی به قدر قوت بازو بس است دل شود بیتاب تر از مهربانیهای یار بر...
هر که او با قامت خم گشته غافل خفته است بی خبر در سایه دیوار مایل خفته است گر سرپایی زنی با دست بخشش فرصت است دولت بیدار در دامان سایل خفته است شاهد مست خیالش ز اول شب تا سحر همچو ب...
کوکب بخت سیه روزان مدام افسرده است خال بر رخساره سبزان چراغ مرده است بسکه می پیچد به خود از تیره روزیهای من شام هجران سایه آن زلف برهم خورده است سرود نوخیز تو تا بیرون خرامید از چم...
لعلت مرا به کام دل آب حیات ریخت گویی خدا ز شیره جان این نبات ریخت هنگامه ساز صد چو زلیخا و یوسف است ته جرعه ای که حسن تو بر کاینات ریخت نام خدا لبت رگ ابری است درفشان از بس گهر زلع...
تا نقاب از عارض آن سرو چمن پیرا گرفت لاله از شرم رخ لعلش ره صحرا گرفت جلوه گر ز آیینه نقصان شود حسن کمال تا به سروستان شدی کار قدت بالا گرفت در فغان چون کوهسار آمد ز درد ناله ام پن...
هر قدر زور آورد عشقت شکیباییم ما شمع سان در سوختن ها پای بر جاییم ما کس ز حال تیره روزان جنون آگاه نیست همچو شب در خود نهان از جوش سوداییم ما می رویم از خویشتن چون شمع با بال نگاه ...
هر کس به تکلفات دل باخته است خود را به عجب بلای انداخته است بی ساخته از ساختگی بیزارم بی ساختگی به طبع من ساخته است
هر کس ز فلک به فضل فایق باشد شاید که به بندگیش لایق باشد بر عرش برین مبارکش باد خرام آنکس که چو من غلام صادق باشد
خامشی با وضع شوخ آن صنم پیوسته است با لبش از جوش شیرینی بهم پیوسته است حلقه های چشم ارباب نظر با یکدگر در سر کوی تو چون نقش قدم پیوسته است شد ترا از گریه ام چشم ترحم اشکریز روز بار...
صبحدم خار چمن دامان آن دلجو گرفت تا ز روی و موی او گل فیض رنگ و بو گرفت یافتم راه فنا را همچو شمع صبحدم جبهه اندیشه ام تا جای بر زانو گرفت قطره اشکم چو گوهر بسته می ریزد زچشم بس که...
هیچگه بی پیچ و تاب این جسم غم فرسوده نیست رشته جانم رنگ خواب ار شود آسوده نیست حیف بر تن گر نه چون فانوس دارد سوز عشق وای بر دل گر به رنگ غنچه خون آلوده نیست اضطرابی هست در طالع دل...
خوش است بوسه بر آن لعل خط دمیده خوش است بلی حلاوت شفتالوی رسیده خوش است پیام لاله پی منع گریه ام این بود که اشک سوخته بر خون دل چکیده خوش است عجب که دل پی آرام مضطرب باشد در اضطراب...
به آب و تاب حسنش عشقباز است دلم چون شمع در سوز و گداز است دل تنگ از تماشایش گشادید نگاه ما کلید قفل راز است نماید آب و تاب حسن او را شکست رنگ ما آیینه ساز است خیالی در برم دوش آتش ...
تا چمن از جلوه ات رشک جنان گردیده است برگ برگ غنچه در وصفت زبان گردیده است شد پس از مردن غبارم سرمه آوازها بسکه در هر ذره ام رازی نهان گردیده است بر سر خاکم هما کسب سعادت می کند اس...
رفتن از خویش به یادش سفر مردان است وادی بی خبری رهگذر مردان است تیغ صاحب جگران است بریدن زجهان چشم بستن ز دو عالم سپر مردان است ناز بر زندگی خضر کند کشته عشق هر که سر باخت در این ر...
چرخ خاکستری از آتش سودای من است وسعت آباد جهان گوشه صحرای من است فیض باطن سبب زینت ظاهر باشد چاک دل غنچه صفت زیب سراپای من است طرفه انداز خرامی است ترا فرش رهت تا نظر کار کند چشم ت...
شد دعای ناتوانان تا اجابت گاه راست با کمان قامت خم رفت تیر آه راست کی برند از مسلک حق فیض ارباب نفاق مار کج کج می رود هر چند باشد راه راست نور روی آفتاب من کم از خورشید نیست کی توا...
از آن شکفتگی ای بی تو گل به باغ نداشت که جام لاله بجز درد در ایاغ نداشت کدام قطره اشکم فرو چکید از چشم که آب و رنگ گل آتشین داغ نداشت بسان شمع ترا پای تا بسر فرسود چون در تو بود عی...
دل فرهاد درد ناخن اندیشه ما آب از خون رگ سنگ خورد شیشه ما بازوی همت ما قوت دیگر دارد می کند جلوه شیرین شرر تیشه ما ناله برق شکارش دل خارا بشکافت جگر شیر بلرزد زنی بیشه ما مستی ما ه...
ای حرص ترا رهبر هر در شده است بی آرامیت بس مکرر شده است یکدم بنشین که ته نشین گردد درد این آب زلال پر مکدر شده است
به خاک درگه او تا جبین آرزو سودم به گوناگون نتایج بارور شد نخل امیدم شبی کز فکر رایش بود دل شمع تجلی زا سحرگه چون دم از خورشید زد قهقه بخندیدم خیال قهر او چون ترکتاز آورد بر خاطر ب...
چرخ را از تو نکو روی تری یاد کجاست آدمی در دو جهان چون تو پریزاد کجاست غنچه آسا دلم از ضبط فغان بی تو شکافت خامشی کشت مرا شوخی فریاد کجاست مرگ در حسرت دیدار چو جان سیر منست کاردانی...
فتاد تا دلم آن مست شوخ و شنگ شکست به شیشه خانه رنگم هزار رنگ شکست نظر به حوصله من پیاله پیما باش به روی طاقتم از شوخی تو رنگ شکست به روی بوالهوس سنگدل نگاه مکن نشان چون سخت بود می ...
از سیه مستی ندانم گل چه و گلشن کجاست کو گریبان و چه شد پیراهن و دامن کجاست نقش ارژنگ است از رنگینی نقش خیال ساده پرکار چون چشم سفید من کجاست آفت ایوب دردم تشنه جام شفاست محنت یعقوب...