شمارهٔ ۳۰۹
دور از تو درونم همه باغ از گل داغ است یاد تو نسیمی که سراسر رو باغ است رفتی و گل از هجر تو افسرده چراغ است هر لاله خونین جگر از درد تو داغ است جز در ره رفتن زخودش پی نتوان برد آسود...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دور از تو درونم همه باغ از گل داغ است یاد تو نسیمی که سراسر رو باغ است رفتی و گل از هجر تو افسرده چراغ است هر لاله خونین جگر از درد تو داغ است جز در ره رفتن زخودش پی نتوان برد آسود...
بس که در راه طلب ضعف است دامنگیر ما می تواند نقش پا شد حلقه زنجیر ما ما خراب از رنجش بیجای او گردیده ایم گر بیفشاند غبار از دل شود تعمیر ما قدرت ما پنجه خورشید را تابیده است برق در...
در هند که دیده را غبارش مددی است هر قبضه خاک خلد را دست ردیی است هر سو طاووس مست بر نخل بلند همچون سبد گل بسر سرو قدی است
تا تواند شد نشان تیر آن ابرو کمان حلقه های چشم آهو شد چو زهگیر استخوان تا توانی خامشی کن پیشه در بزم وجود فی المثل باشی چو ماهی گر ز سر تا پا زبان سخت می ترسم دو دل گویند یکرنگان م...
دل از خیال رخت سرخوش ایاغ گل است نگه بروی تو پروانه چراغ گل است به ماه عارض او چهره شد ز بی رویی دلم همیشه ازین رو چو لاله داغ گل است به باغ باده دلم غم کشیده ام نکشد کرا هوای قدح ...
دل گرفتار است تا گردآور سیم و زر است بلبل ما در قفس چون غنچه از بال و پر است ناله عاشق بقدر درد می بخشد اثر آه اگر بی لخت دل باشد خدنگ بی پر است می همین دل مردگان را نیست اکسیر حیا...
دلم چو کام هوس زان دو ناب گرفت دگر به ساقی کوثر که از شراب گرفت به سیل اشک ندامت کسی که تن در داد پی عمارت عقبا گلی در آب گرفت خداگواست که چیزی به خویش نسپارد محاسبی که تواند زخود ...
بر آفتاب عارض او خال مشکبوست یا نافه فتاده زآهوی چشم اوست یادت بخیر باد که مینای دل مرا چون غنچه از خیال تو لبریز رنگ و بوست شوقی ز هر سوی بدلم رو نهاده است در شیشه این می شفقی خوش...
پیش اهل دل دهان خنده زخم تن بس است غنچه را چاک گریبان رخنه دامن بس است اهل جوهر در لباس لاغری آسوده اند چون صدف پیراهن تن استخوان من بس است من ز دیدارت به اندک التفاتی قانعم دیده ی...
جنس آسایش متاع کشور بیگانگی است گر فراغت هست با بال و پر بیگانگی است هر که راه آشنایی را زهر سوبسته است اختلاط خلق با او از در بیگانگی است تن به جان بهر بریدن آشنایی می کند این صدف...
محفل صهباپرستان بی نوای ساز نیست گرمیی با بزم ما بی شعله آواز نیست رنگم از حیرانی دیدار برجا مانده است طایر تصویر را بال و پر پرواز نیست اینقدر صوت مغنی چون زند ناخن به دل حسن مستو...
تا کمان ابروش از چرب نرمی دلکش است در صف مژگان نگاهش تیر روی ترکش است هر که خالی شد زخود لبریز کیفیت بود هر حبابی پیش ما جام شراب بیغش است هر قدر پختم خیالش همچنان خام است خام کار ...
در مشربی که مسلک و منزل برابر است موج عنان گسسته به ساحل برابر است دل برد طفلی از من و داغم که پیش او یک مهره گلین بدو صد دل برابر است این نقد دنیوی دهد آن فیض اخروی کی دست بخشش و ...
آسوده دلی که بی قرار است آن دیده خنک که شعله بار است چون آینه عیب جو در این بزم تا عیب نماست عیب دار است کینم بدل تو بی مروت پنهان در سنگ چون شرار است بر ساحت نه فلک کند سیر هر کس ...
چه سان بینم به دست غیردامان وصالش را پریرویی که پروردم به خون دل نهالش را به جای اشک حسرت خون دل می بارد از چشمم ز مژگان تا به چنگ آورده دامان خیالش را به چشم کم مبین افتادگان عشق ...
از سنگ جفایش دل غم پیشه شکست یعنی مینای صاف اندیشه شکست غیر از دل پر درد به ما هیچ نبود زآنرو گله پهن شد که این شیشه شکست
چون فتد سودای طوفش در سر روحانیان مایه می بازد زمین از چرخ گرد کاروان نیست غیر از گرد از جا رفته آن قافله این که می گویند اهل روزگارش آسمان بی وجودش حکم حق جاری نشد گویا که بود مهر...
نیست چشم همتم برابر نیسان چون صدف دانه ام همچون زمرد سبز از آب خود است عاشق و معشوق در چشم حقیقت بین یکی است نور بر رخساره خورشید بیتاب خود است دل که از آمیزش مردم کم از بتخانه نیس...
تا کام خواهش از می بی غش گرفته است برگ گلی است لعل تو کآتش گرفته است شب تا سحر هوازده آرزوی تست گر غنچه را دماغ مشوش گرفته است تا خواهشم به نعمت دیدار دست یافت صد بوسه زان دو لب به...
نخل را باد خزان تنها نه عریان کرد و رفت برگ عیشش عندلیبان را پریشان کرد و رفت مشفق قیقاچی که آن برگشته مژگان کرد و رفت لاله زار سینه ما را نیستان کرد و رفت رنگ و بویی کز رخ و زلفش ...
آشوب جهان فتنه ایام همین است شوخی که زدل می برد آرام همین است مستانه خرامان شده آن شاخ گل امروز ای سرو زحق نگذری اندام همین است نگرفت کسی کام زوصل تو بهرحال گر زاری اگر زورگر ابرام...
تویی که موج می ناب ارغوان لب تست خمیرمایه صبح بهار غبغب تست به شمع بزم از آن تا به کشتنم همراه که شوخ چشم برای چه مونس شب تست زمانه از تو فتاده به تاب و تب شب و روز که ماه از تو به...
شاهد اقبال در آغوش رندان خفته است دولت بیدار زیرپای مستان خفته است در حقیقت کمتر از شمشیر خوابانیده نیست وای بر قاتل اگر تیغ شهیدان خفته است کی تواند ظرف صهبای خیالش گشت دل یاد چشم...
بی لب لعلش کباب در نمک خوابیده است غنچه در آغوش شبنم گرببستان خفته است ایمن از دام خط شبرنگ او جویا مباش در پرند رنگ آن رخسار پنهان خفته است