شمارهٔ ۳۲۷
تب و تاب جگر از شعله رخساره اوست لخت دل بر سر مژگان گل نظاره اوست نو خط گرد کدورت نبود چهره دل گره جبهه غم مهره گهواره اوست گوشه گیری نگزینند مگر اهل طلب پا به دامن نکشد هر که نه آ...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تب و تاب جگر از شعله رخساره اوست لخت دل بر سر مژگان گل نظاره اوست نو خط گرد کدورت نبود چهره دل گره جبهه غم مهره گهواره اوست گوشه گیری نگزینند مگر اهل طلب پا به دامن نکشد هر که نه آ...
چو با تو کار دل ای ماهپاره افتاده است زچشم اشک بعینه ستاره افتاده است زبان سرمه دنباله دار می گوید سیاه مستی چشمش گذاره افتاده است مرا ز دیدن صبح دوباره شد روشن که چرخ را نفسش در ش...
حسن رخسار تو موقوف شراب ناب نیست تیغ های موج را هیچ احتیاج آب نیست قدر نعمت از زوالش بیشتر ظاهر شود عقد دندان تا نریزد گوهر نایاب نیست تا نبیند زابر گوهربار مژگان ریزشی مزرع امید م...
غمش گرم تپش گه شعله آسا می کند ما را گهی بی دست و پا چون موج دریا می کند ما را چنان در پرده خاموشی ایم از دیده ها پنهان که آواز شکست رنگ پیدا می کند ما را ز هم پروازی عنقا نبستم طر...
شب عینک چشم عارف آگاهست شب خضر ره تیره دل گمراهست بی ظلمت شب روشنی از مه مطلب تاریکی شب سرمه چشم ماهست
شد زبانم مدح سنج سرور دنیا و دین شافع محشر شه مردان امیرالمؤمنین آنکه تا افروخت نور ذات او شمع شهود از وجودش کرد بر خود آفرینش آفرین آنکه شکل لابود تیغ دو سر را در کفش تا کند نفی ش...
برخاک آنچه از مژه ما چکیده است صد آنقدر به دامن دل واچکیده است صد چشمه ام ز هر بن مو جوش میزند خون جگر ز دیده نه تنها چکیده است پیوسته در نهاد زمین شور قلزم است بر خاک اشک از مژه ا...
از لقای مه تسلی دیده مهجور نیست الفتی این زخم را با مرهم کافور نیست هر چه در هر جا نباشد تحفه بودن را سزاست در جناب کبریا جز عجوز ما منظور نیست باده پرزور نتواند زجا بردار دم چون ک...
زاهد از دنیا پی تحصیل سیم و زر گذشت رشته شد گردآور گوهر چو از گوهر گذشت عافیت خواهی مرو بیرون زحد اعتدال می کشد گر آب حیوان است چون از سرگذشت بی تکلف می توان تاج سر افلاک گفت آنکه ...
خلوت تن از فروغ جوهر جان روشن است آری این مهمانسرا از فیض مهمان روشن است از گداز تن دل ارباب عرفان روشن است گرنه باور داری از شمع شبستان روشن است کی نهان مانند در آفاق صاحب گوهران ...
لعل میگون تو تا غارتگر هوش من است چشم مخمور بتان خواب فراموش من است آفتاب من بیا کز شوق هم آغوشی ات چون مه نو آنچه از من مانده آغوش من است ناله حیرت نصیبان را زبان دیگر است شور صد ...
بیخود صهبای حیرت باش می نوشی بس است یک نگاه آیینه را سامان بیهوشی بس است دایم از فیض سحر روشن روانان زنده اند مردن شمع و چراغ بزم خاموشی بس است می پرستی محتسب از ما بلندآوازه شد شی...
از موج چین جبین هر آن کس که ساده است دایم در بهشت به رویش گشاده است هان بی خبر سفینه عمر تو از نفس در جذر و مد بحر خطر اوفتاده است کامل نشد هنوز بهار جمال تو یعنی گل تو غنچه و سروت...
ناخنی گر می زند بر دل نوای سازهاست گر بود حسنی نهان در پرده آوازهاست پنبه غفلت اگر برداری از گوش دلت هر گیاهی کز زمین روید زبان رازهاست گرچه چون سنگ از گرانجانی زمینگیرم ولی چون شر...
کم گرفتن عشق را بسیار کافر نعمتی است شکوه از جورش مکن زنهار کافر نعمتی است با وجود دست و پا در راه جست و جوی او اندکی استادگی بسیار کافر نعمتی است بی خودی مفتاح قفل بسته دل بود شکو...
آرام در مقام رضای خدا گرفت دست کسی که دامن آل عبا گرفت باشد چو صبح هر نفسش مایه حیات مهرت به دل هر آنکه زصدق و صفا گرفت ترسم مباد سنگ شود شیشه دلم از بس ز سردمهری آن بیوفا گرفت در ...
نیست باکی ز آتش سودا دل شوریده را کی هراس از برق باشد کشت آفت دیده را تهمت آلود علایق چون شود عزلت گزین گرد ره کی می نشیند دامن برچیده را حلقه های دود آهم می شود قلاب دل در نظر آرم...
آن ذات خفی که لا اله الا هوست از خود می داندش چه بیگانه چه دوست هر کس سوی شمع بیند از مجلسیان داند نظر شمع همین جانب اوست
گشودن می توانستی گره از کار اگر ناخن نبودی لاله سانم عقده ای در زیر هر ناخن الم از خود رسد محنت پرستان را که همچون گل مرا پهلوی هر چاکی بروید در جگر ناخن سر مویی گره از رشته تقدیر ...
کام دو جهان در قدم زاری دل هاست هر کار که شد ساخته از یاری دل هاست بی جلوه دیدار تو بر صفحه امکان هر مد نگاهی خط بیزاری دل هاست از خویش رهایی مطلب بی مدد عشق آزادی جان ها ز گرفتاری...
آنکه از داغ فراقت جگرش سوخته است یار اغیار شدن بیشترش سوخته است اولین گام بود راه به مقصد چون برق هر که از گرم روی بال و پرش سوخته است دوری از مال جهان جوی که آسوده شوی جگر لاله ز ...
رفتی و حال دل از بسیاری غم درهم است در چمن هر شاخ گل دور از تو نخل ماتم است حرف بی مغزی بریزد گر ز نوک خامه ای دلنشین ساده لوحان همچو نقش خاتم است عذرخواهی چاره باشد خاطر رنجیده را...
زبان که منصب او پادشاهی سخن است مدام بر در دل در گدایی سخن است مرا کلام مسلسل کشیده در زنجیر کمند صید دل من رسایی سخن است تلاش معنی بیگانه تا توانی کن اگر ترا هوس آشنایی سخن است زن...
خون دل تا شراب احمر ماست گردش رنگ دور ساغر ماست خاک گردید بر شدن بفلک شیوه عجز زورآور ماست بطپیدن زخویشتن رفتم دل پراضطراب شهپر ماست نامه ام نامه بر نمیخواهد پرش رنگ ما کبوتر ماست ...