شمارهٔ ۱۰۱
بزم عشق است و قدح کام نهنگ است اینجا باده خونابه صراحی دل تنگ است اینجا شیشه دل ز نزاکت گرهی بر باد است آمد و رفت نفس صدمه سنگ است اینجا چشم پرخون جگر جام می گلناری موج صهبا طپش بس...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بزم عشق است و قدح کام نهنگ است اینجا باده خونابه صراحی دل تنگ است اینجا شیشه دل ز نزاکت گرهی بر باد است آمد و رفت نفس صدمه سنگ است اینجا چشم پرخون جگر جام می گلناری موج صهبا طپش بس...
ای دل چو ز وصل یار مأیوس شدی با محنت و درد هجر مأنوس شدی پا تا به سرت گشته نهان در گل داغ گلشن تن خود به رنگ طاووس شدی
چه کنم با صف مژگان بلا پرور او رگ جان می زند از خیره سری نشتر او هر که سوزد زحسد سینه کین آور او گل کند آتش نمرود ز خاکستر او بر زمین چون گل مهتاب فتد نقش پی اش بسکه غلتیده صفا در ...
در سحرخیزی به ارباب سعادت یار شو آسمان گردآور فیض است هان بیدار شو همچو شبنم در هوای دوست شب را زنده دار صبح شد برخیز و مست جام استغفار شو هر کس از فیض صبوحی کامیاب نشیه ای است صبح...
مستغنی از می آیم ز جان نگاه او ما را بس است کاسه چشم سیاه او ارباب جستجوی به راهش سپرده اند آن را که نیست دیده بینش به راه او بدمستیی که چشم تو دیشب به کار برد باشد زبان هر مژه ات ...
چون سر راه تو گیرم دادخواه از دست تو گویی این نالش ز دست کیست آه از دست تو از فشار پنجه جورت چه مالش ها نیافت ار دلم رحمی که خون شد بی گناه از دست تو نور رخسار تو شب را کرده روشن ت...
ترا دو ابروی پیوسته بر جبین شکفته بود چو مطلع برجسته در زمین شکفته مجو کدورت اطن زهم نشین شکفته که هست آینه روی دل جبین شکفته مرا به پهلوی پر داغ تیر سینه شکافش بود چو مصرع برجسته ...
کی کنم سودا به نقد جان و دل کالای آه نیست غیر از صورت او نقش بر دیبای آه دردها را نیست با درد فراقت نسبتی کی نفس در تنگنای سینه گیرد جای آه دیده است این بر رخم یابی تو مانند حباب ق...
در گلویم بی تو هردم آب می گردد گره آرزوها در دل بی تاب می گردد گره گر خیال چین ابرویش کنم در سینه ام چون انار ز درد دل خوناب می گردد گره باده را نازم که از فیض طلوع نشیه اش بر جبین...
کو بهاران تا برآید از کمین ابر سیاه این قلمرو را کشد زیر نگین ابر سیاه تخم حسرت ریزد از هر اشک مژگان ترم گویی از دریای دل برخاست این ابر سیاه مایه بر می دارد از خاک سرشک آلوده ام س...
گشته بی لعل تو خم در دل میخانه گره شده هر قطره می بر لب پیمانه گره نبود چین جبین آینه حسن ترا چون هلال است ز ابروی تو بیگانه گره تا قیامت به تمنای بناگوش کسی در دل بحر بود گوهر یکد...
از حیا تا رنگ رخسارت به پرواز آمده بر هوا خیل پری در جلوه ناز آمده برگهای نسترن از شوخی موج نسیم فوج ارواح است پنداری به پرواز آمده جوش حیرت عرض مطلب را چه رنگین کرده است موبموی پی...
همچو گل تنها همین نبود صفا حسن ترا صد ادا باشد نهان در هر ادا حسن ترا بارها سنجیده ام با عارض خورشید و ماه رتبه دیگر بود نام خدا حسن ترا چون نباشد لایقت غیر تو دیگر هدیه ای داده ام...
افسوس که فیض از دل آگه نبری راهی به خود از همت کوته نبری از خویش برون خرام و در منزل باش ناکرده سفر ز خود به خود ره نبری
بسکه در شادی و غم با خلق یک رنگ است کوه با نوای مطرب و شیون هم آهنگ است کوه پای جرات بر زمین افشرده با تیغ و کمر با پلنگ چرخ گویی بر سر جنگ است کوه آسمانی خورد گویا غوطه در خون شفق...
زفیض فکر شب ها چون به دور شمع پروانه به گرد خاطرم گردند معنی های بیگانه بتابد نور حسن ازدیده بر دلهای دیوانه چو بر ویرانه ها عکس چراغ از روزن خانه چه خونها می خورم تا برخورم بر شعر...
سال سال از من نمی رسی چه جای ماه ماه داد داد از درد حرمان وز تغافل آه آه جسم زارم همچو نبض خسته آید در تپش گر به این شوخی خرامی بر مزارم گاه گاه مد آهم بسکه بر گردون رود شبهای هجر ...
به جام لاله می رنگ تا بود در کوه بنوش می به دف و چنگ تا بود در کوه بده به سختی ایام دل که مینا را نمی رسد خطر از سنگ تا بود در کوه چنان ر شعله آهم فضای دهر پر است که نیست جا به شرر...
برنتابد دیده خونین ما بار نگاه زان سبب با چشم دل باشیم در کار نگاه روز وصلت مردم چشمم بسان عنکبوت می دود از شوق دیدار تو بر تار نگاه چشم بستن می نماید جلوه دیدار دوست هست حایل در م...
رفتیم ز بس با دل پر شور در این راه شد نقش قدم خانه زنبور در این راه در گام نخستین ز سلیمان گذرد پیش گر عشق ببندد کمر مور در این راه در عشق تو با لشکر غم هر که ز خود رفت از فیض شکست...
می کشد عکس ترا پر تنگ در بر آینه بی حیا بی آبرو بی شرم کافر آینه همچو برگ گل هوا گیرد ز پشت دست عکس چهره گردد با صفای عارضش گر آینه گوییا خورشید سر بر کرده است از جیب صبح عکس رخسار...
زان چشم مست کار صبوحی کند نگاه در هر رگم چو شمع از آن می دود نگاه همچون شکست شیشه صدا می شود بلند در بزم می چو بر نگهی برخورد نگاه خواهم که بینمش ولی از دور باش حسن مانند شمع بزم ب...
به زر نگین صفت از بس دل تو بند شده چو سکه نام تو از روی زر بلند شده در این محیط که موجش کمند صید بلاست حباب وار دل ما به هیچ بند شده
در دلم از گریه دایم سخت تر گردد گره می شود محکم تر از اول چو تر گردد گره کارها از خوردن غم بیشتر افتد به بند هر قدر بر خویش پیچد بسته تر گردد گره