شمارهٔ ۳۸۱
تا تو رفتی کار صبرم با جنون افتاده است داغ دل چون لاله در گرداب خون افتاده است

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تا تو رفتی کار صبرم با جنون افتاده است داغ دل چون لاله در گرداب خون افتاده است
از شعاع روی او آفتاب درتاب است پیش مهر رخسارش ماه کرم شب تاب است کی به دولت دنیا می رسد زخامی ها تاب گوهری نبود رشته را چو بیتاب است
آنکه کوه درد را بر آه بی بنیاد بست از نفس مشت غبار جسم را برباد بست می تواند ناله دل را به گوش او رساند درد را از رشته آه آنکه بر فریاد بست
همچو گلبن غرق خون شد سرو آهم بی رخت چون رگ بسمل تپد تار نگاهم بی رخت می چکد خونم ز دل چون می روم از خویشتن می توان چیدن گل حسرت ز آهم بی رخت
نونهال من بسی از شاخ گل رعناتر است سرو من بسیار از شمشاد خوش بالاتر است هست خوبان را دورنگی در خور حسن و جمال از گل رعنا بت زیبای من رعناتر است
مرا خون دل از دست جانانه ای است که هر نقش پایش پریخانه ای است
نبود دلی که در طلب اعتبار نیست آسودگی گل چمن روزگار نیست از فیض داغ عشق که گل گل شکفته است دل را امید و بیم خزان و بهار نیست
در عشق فتح باب دل از اضطراب هاست انگشت موج عقده گشای حباب هاست خلوت نشین دیده من تا شدی بناز از پرده خیال برویت نقاب هاست
ای خودآرا ترسم از پهلوی دلآزاریت دود برخیزد چو شمع از طره زرتاریت همچو آن چشمی که مژگان باز در دیدن کند برتنم بگسیخت تار بخیه زخم کاریت
نصیبی گر ز سوز سینه ام می بود مجنون را ز ابر چشم تر دریای خون می کرد هامون را دمی گر پشتگرمی از بسوی باده می دیدم سبک می کردم از بار خرد دوش فلاطون را نماید از پس تسخیر عالم خسرو ح...
در سینه تو چون گذر کینه فتد آن کینه به حبس دیرینه فتد عیب دگرت اینکه ز بس بیرویی عکس تو محال است در آیینه فتد
نیافت سوز من از چرب نرمیت تسکین فزاید آتش سودای شمع را تدهین نهان به پرده تمکین بود ترا شوخی به رنگ معنی برجسته در کلام متین چو داغ لاله نشکفته ام ز کثرت غم گره شد آه گلوسوز در دل ...
با تو در پیری دلم جویای الفت گشته است تا قدم خم گشت قلاب محبت گشته است آب و رنگ حسنش از جوش نیاز عاشق است بر گل آن رو سرشک ما طراوت گشته است
سهل باشد دل گر آن چشم سیه دزدیده است داغ از بیداد او کز من نگه دزدیده است کار دست انداز حسن او زبس بالا گرفت بارها خورشید را از سر کله دزدیده است
پیوسته عشق درصدد خودنمایی است این سرو و قمری و گل و بلبل بهانه ای است شبهای وصل هر مژه برهم زدن مرا بسیار دردناک تر از تازیانه ای است ما بیدلان غریب دیار چمن نه ایم هر گل برای بلبل...
ابروست که بر چهره دلدار بلند است یا مطلع برجسته بسیار بلند است در ظرف خیال تو محال است درآید پست است ترا دانش و اسرار بلند است بگرفت دل از تربیت جسم که خانه آید به نظر تنگ چو دیوار...
دیدم کلاه ابروی آن کجکلاه کج از پیچ و تاب شد به دلم تیر آه کج کج کج بود خرام سیه مست باده را چشمت از کند به سوی من نگاه کج افغان دل به ناله زنجیر شد بدل بر عارضش فتاده چو زلف سیاه ...
شد در آگاهی یکی صد زو دل دانا چو موج محشر خورشید می گردد زند دریا چو موج نیست مانند صدف دل بستگی با گوهرم می زنم بر بحر پشت پای استغنا چو موج هست سیماب دلم را زندگی در اضطراب دارد ...
ریزد از هر حلقه آن زلف عنبر بار کج صاف کیفیت به رنگ ساغر سرشار کج ای که با قد دو تا مست شراب غفلتی خواب راحت می کنی در سایه دیوار کج مستی چشم تو از کج کج نگاهی ظاهر است زود رسوا می...
دل زند پهلو به نور وادی ایمن چو صبح گر به استغنا فشاند بر جهان دامن چو صبح دولت وصل از گریبان تو سر بیرون کند گر کنی پیراهن هستی قبا بر تن چو صبح داغ مادرزادش از خورشید نورانی تر...
با صفای سینه دایم توامانم همچو صبح نیست غیر از مهر جنسی بر دکانم همچو صبح لب فروبستن مرا شد پرده حسن کمال بی تو در جیب نفس دایم نهانم همچو صبح بسکه سر تا پایم از بیداد او درهم شکست...
هر کس شود اسیر تو بالا بلند شوخ از خود رود به دوش فغان چون پسند شوخ بیرون کسی ز دایره حکم زلف نیست برگردن که حلقه نزد این کمند شوخ ترسم که چون نبات لبش را دهد گداز ترخنده های آن صن...
ساخت عکس عارضت رشک بهار آیینه را تا تو ره دادی بیفزود اعتبار آیینه را گرد کلفت می نشیند بر دل از اندک غمی می کند آهی نهان زیر غبار آیینه را شوخی حسن ترا نازم صفایش کم مباد می کند د...
هر قدر خاطرم ز کس رنجد خامشی پیشه زبان من است شعر گفتن به کیش من در هجو هتک ناموس حضرت سخن است