شمارهٔ ۴۱۵
خون جگر زهر بن مو بی تو سر شود هر موی بر تنم زغمت نیشتر شود بویش نشان زگرد رهی می دهد مرا ترسم ز سیر گل غم دل بیشتر شود در باغ رنگ گل چو دل غنچه بشکند هرگه به ناز نوگل من جلوه گر ش...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خون جگر زهر بن مو بی تو سر شود هر موی بر تنم زغمت نیشتر شود بویش نشان زگرد رهی می دهد مرا ترسم ز سیر گل غم دل بیشتر شود در باغ رنگ گل چو دل غنچه بشکند هرگه به ناز نوگل من جلوه گر ش...
مشو دل تنگ چون از عارضش خط سر برون آرد که این آیینه حسن دیگر از جوهر برون آرد به شوق آن گل رخسار از بلبل عجب نبود به رنگ غنچه گر در بیضه بال و پر برون آرد اگر اشکی فرو ریزم ز مژگان...
مهر را آن حسن سرکش گرم بیتابی کند خون به دل یاقوت را آن لعل عنابی کند آنقدر بر خویش می پیچم به یاد طره ای کز دلم تا دیده صد جا اشک گردابی کند تا بگیرد ارتفاع کوکب حسن ترا مهر پیر چ...
عبث دل از غم آن شوخ کافرکیش می پیچد که گردد عقده محکم هر قدر بر خویش می پیچد نپردازد به خود با آنکه از آشفتگی زلفش ندانم این قدر چون بر من درویش می پیچد نباشد گرد بادآسا تمیزی اهل ...
با رقیبان مکن الفت به محبت سوگند منگر جانب اغیار به الفت سوگند مستم و جور و جفا با دل ازین بیش مکن به ترحم به مدارا به مروت سوگند ایکه چون ابر بود شهره به تر دامانی نیست شایسته بزم...
هوای دشت چون افتاد در سر آن پریرو را طپیدن های دل صحرا به صحرا برد آهو را حریف نکته چین را پاسداری کن چو آیینه یکی صد گوید از عیبت شکستی گر رسد او را چو نقش پا به هر گامی سری بر خا...
با آنکه فتاده ام به راهش چون گرد یکبار به سهو هم مرا یاد نکرد هی هی چه بلا شوخ دل آزار است او الله چه بی مروت است آن بی درد
به سینه ام نفس از جوش غم نیابد راه چو لاله در دل خون گشته ام گره شد آه سرشک من شده از خون دل قبا گلگون ز پهلوی دگری گشته خودنما چون ماه ز جوش اشک جگرگون به یاد لعل لبی مرا چو رشته ...
چنان ز نکهت زلفش هوا معطر شد که از نفس رگ جانم فتیله عنبر شد مراد مرد ترقی است در مراتب عشق اگر نه به شد داغ دل تو بهتر شد بتی که نرگس مستش بلای جان و دل است کشید سرمه به چشم این ب...
در کنار خویش هر کس آن برو دوش آورد آفتابی را چو ماه نو در آغوش آورد جیب صبح از رشک بر باد دریدن می رود گر صبا بویی از آن نسرین بناگوش آورد کافرم گر هیچ هندو با مسلمان کرده است بر س...
دعای صبح محرومان هم آغوش اثر خیزد غبار هستی مقصد زدامان سحر خیزد مشو غافل ز آه غرقه در خون اسیرانت که این سرو از کنار جوی چاک سینه برخیزد نگردد تا جمالت مست زینت بخشی گلشن زجام گل ...
چو شمع جلوه شب ها عارض جانانه می سوزد نگه در دیده ام بی تاب چون پروانه می سوزد سراپا محشر پروانه ام بی شمع رخساری به تن هر قطره خونم بس که بی تابانه می سوزد دمی بی شغل عشقت نیست دل...
عاشق از بیداد دل آزار بی حد می کشد هر چه هر کس می کشد از پهلوی خود می کشد تا به آسانی تواند عقده دل را گشود همچو ناخن استخوان پهلویم قد می کشد بد بگو ناصح مرا وز خوب و زشت او مگو د...
دل که در او سوز عشق راه ندارد روشنیی از چراغ آه ندارد خانه به دوش فنا به رنگ حباب است هر که عنان نفس نگاه ندارد هست دلم راز پهلوی زر داغت دولت نقدی که پادشاه ندارد گوهر آن گوشواره ...
هر شعله آهی که ز بیمار تو خیزد گردیست که از گرمی رفتار تو خیزد صد یوسف خوبی است متاع سر دستش بویی که ز پیراهن گلزار تو خیزد هر اشک جگرسوز من از روزن چشمم آمیخته با شعله دیدار تو خی...
آینه بی یاری سیماب بی حاصل بود پشت بان حیرت چشم اضطراب دل بود می رود از بس جوانی زودگویی با خزان چون گل رعنا بهار ما به یک محمل بود در زمین دل که هست آب و هوایش اشک و آه هر قدر تخم...
دل از ازل چو غنچه گریبان دریده بود با چاک پیرهن گل صبحم دمیده بود می آید از طپیدنش آواز پای او در موج اضطراب دلم آرمیده بود بر پای نخل قامت وحشت خوبان نثار کرد گلهای لخت دل که به د...
در وسعتگه مشرب به رخم واکردند پرده چشم مرا دامن صحرا کردند غنچه لاله شد آنروز که خلوتگه داغ جای خالت به دلم همچو سویدا کردند عمر بی باکی تیغ مژه های تو دراز که زهر چاک دری بر رخ دل...
چسان عنقا کند با هوشم آهنگ پریدن ها که ریزد سستی پرواز او رنگ تپیدن ها به عزم چیدن گل تا خرامت گلشن آرا شد بود از شوق دستت غنچه دلتنگ نچیدن ها نمی زیبد تواضع از تو با این قامت رعنا...
فریاد و فغان ز جور نفس بی درد نامرد به من چه دشمنی ها که نکرد بر روی ز بس غبار خجلت دارم گردد چون رنگ بر رخم خیزد گرد
هر کس که چو شبنم شده حیران جمیلی در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی در دوستی از درد توان فیض دوا برد گلزار شود آتش ا...
نوبهار آمد و گلزار صفایی دارد چمن از بلبل و گل برگ و نوایی دارد رونق خانه دل اشکی و آهی کافی است خلوت ما چو حباب آب و هوایی دارد هر شب از سینه سراسیمه دود از پی آه در ره شوق تو دل ...
هر موج خون به سینه مرا تیغ کین زند آن تندخو ز ناز چو چین بر جبین زند دور از تو ذره من دشمن همند هر موج خون به شمع دلم آستین زند ممنون نیم زگریه که شبهای هجر او آبی بر آتش دل اندوهگ...
روبرو گردد چو با آیینه شرمین می شود شوخ من چون گل بیک پیمانه رنگین می شود روز عاشق تیره زآن گیسوی پرچین می شود خواب سخت از طول این افسانه سنگین می شود خون خود ریزد گلستان بی بهار ج...