شمارهٔ ۴۳۳
آنچه با دل چشم آن ترک ستمگر می کند نامسلمانم اگر کافر به کافر می کند با هوای نفس کی آرام دل حاصل شود اضطراب بحر را صرصر فزونتر می کند گشته ام هم بزم بی باکی که از شوخی مدام عاشقان ...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آنچه با دل چشم آن ترک ستمگر می کند نامسلمانم اگر کافر به کافر می کند با هوای نفس کی آرام دل حاصل شود اضطراب بحر را صرصر فزونتر می کند گشته ام هم بزم بی باکی که از شوخی مدام عاشقان ...
نازنینان را شکوه حسن با تمکین کند جوش زینت در پرش طاؤس را رنگین کند پیرتر هر چند گردد خصم دشمن تر شود حلقه گردیدن کمان را بیشتر زورین کند چشم لیلی از نگه سازی حباب باده را عکس لعلی...
هر گه پی بیداد غمت چنگ برآورد یاقوت صفت خون زدل سنگ برآورد صد رنگ هوس را زمحبتکده دل یک رنگی عشق تو به نیرنگ برآورد صد شکر ز نیروی قوی بازوی عجزم خشم از دل او چون شرر از سنگ برآورد...
باطنم را روشنی از عشق بی اندازه شد داغ دل چون ماه از پهلوی مهرت تازه شد می شود حاصل تمامی بعد تحصیل کمال خط کتاب حسن او را رشته شیرازه شد گرنه از می تیغ او را آبگیری کرده اند همچو ...
به مردن کی جدا عاشق از آن بی باک می گردد غبار راه او باشد تنم چون خاک می گردد چنان از بیم رسوایی به ضبط گریه مشغولم که از آهم هوا تا آسمان نمناک می گردد به صد رنگینی دل در شکنج طره...
چنان از اضطرابم خوش دل آن خودکام می گردد که از گردیدن حالم به بزمش جام می گردد نصیبی بهر سروستان جنت تا به دست آرد رعونت روز و شب برگرد آن اندام می گردد گهی لب را تکلم آشنا گردان س...
چنان در سینه آتش عشق آن مست هوس ریزد که آهم صد نیستان شعله در جیب نفس ریزد بود هر ذره ام گنجینه راز سیه چشمی پس از مردن غبار سرمه در کام جرس ریزد زبس لبریز کلفت گشته ام از هجر رخسا...
از چشم کم مبین به تن ناتوان ما سنگین بود به سان گهر استخوان ما جز خویش با که شکوه درد تو سر کنیم پنهان چو غنچه در دل ما شد زبان ما ای آسمان ز قامت خم گشته ام بترس دست تو نیست در خو...
هر کس به دروغ خویش را بگمارد کذب از روش کلام او می بارد در عین دروغ گفتنش مکث کند ضیق النفسی چو صبح کاذب دارد
ای که رنگ جلوه در گلزار امکان ریختی در خور طاقت به هر دل صاف عرفان ریختی طاقت زهاد را از بوی می دادی به آب باده دریا کشی در جام رندان ریختی منعمان را ساختی سرمست صاف خوش دلی درد غم...
کمندانداز شوخی همچو آن گیسو نمی باشد مسیحا معجزی مانند لعل او نمی باشد به ایمایی دل آهونگاهان می شود صیدش کمانداری دگر مانند آن ابرو نمی باشد به راه عشق رفتم با توان ناتوانی ها که ...
بی قراران ترا تا خلعت جان داده اند غنچه سان صد پیرهن چاک گریبان داده اند تا ترا چون لاله و گل روی خندان داده اند بیدلانت را چو شبنم چشم گریان داده اند در شب هجران زحال بی قرارانت م...
گر سری در محفل آن چهره گلناری کشد در چمن از سرو بلبل خط بیزاری کشد هر که از دون همتی چون شیشه ساعت دمی برتری بر چون خودی جوید نگونساری کشد همچو مجنون منصب آزادی ارزانیش باد آنکه پا...
چه کارم بی گل روی تو گلزار جهان آید که بوی خونم از هر لاله این بوستان آید فشار غم خورم شبها ز بس در انتظار او برون از دیده ام چون شمع مغز استخوان آید ز افراط نزاکت باعث قطع سحر گرد...
با زخم ما مباد کسی مرهمی کند ما را اسیر ننگ غم بی غمی کند همسایه را ز پهلوی همسایه فیضهاست خون جگر به زخم دلم مرهمی کند فانوس بزن تو بی تو ز بس گشته است در بر چو چرخ پیرهن ماتمی کن...
دل از بس سوی رخسار تو باشد نگاهم بوی رخسار تو باشد چو داغ لاله خال عنبرینت گل خودروی رخسار تو باشد پری بلبل صفت گردد به گردش چو با گل بوی رخسار تو باشد از آنرو غنچه گردیده است لعلت...
دل ز جانانه می تواند شد کعبه بتخانه می تواند شد چون فلاطونی اختیار کند دل که دیوانه می تواند شد چاک چاکست بسکه دل ز غمت زلف را شانه می تواند شد گر تنم خشت خم نشد پس مرگ خاک میخانه ...
فکر جمعیت مرا خاطر پریشان می کند بی سرو سامان احوالم به سامان می کند از خدنگ آن کمان ابرو سراپای مرا لاله پیکانی زخمم گلستان می کند تا توانی بر حصیر کهنه ای آرام گیر نفس را در خود ...
تپیدن ها در دل می زند دلدار می آید ز خود رفتم سر راهی بگیرم یار می آید خرامت باز آیین بدن گلشن گشته است امشب که بوی یوسف از پیراهن گلزار می آید به کام غیر چون می بینمت از دور می نا...
شب که از بیداد او دل بیخودی آهنگ بود باده لعلی به جامم از شکست رنگ بود بود خون آلوده دل در بیضه همچون غنچه ام شیشه ام گرم شکستن در نهاد سنگ بود موج می بی او نمود چنگل شهباز داشت دل...
ز راحت بیش بینند اهل خواری پایمالی را به جز افتادگی تعبیر نبود خواب قالی را مکدر خاطرم سا قی از آن می ریز در کامم که می سازد بلورین از صفا جام سفالی را به عالم اعتبار کیمیا می داشت...
حرصت ای شیخ ذوق بریان دارد دندان نه و میل خوردن نان دارد می جاوی نان چو آسیا در شکمت گویا فم معده تو دندان دارد
ای که صاف مغفرت در جام عصیان ریختی در فضای دل ز مهرت رنگ ایمان ریختی بسکه پاشیدی در و یاقوت از دست کرم آبروی قلزم و خون دل کان ریختی زور بازوی ترا نازم که با گرز گران از سر نخوت گز...
جرأت می بین که مور ار باده بی غش زند خویش را چون خال رخسار تو بر آتش زند صد دلار بیتاب در خوناب حسرت می تپد ترک من دست خودآرایی چو بر ترکش زند چشم بدمستش به قصد بیدلان در هر نگاه د...