شمارهٔ ۴۵۱
به چشمم بی رخت مینا دل افسرده را ماند قدح از موج صهبا بزم بر هم خورده را ماند نهانم همچو بوی غنچه در آغوش دلتنگی فضای شش جهت یک خاطر آزرده را ماند نبیند زخم تیغ عشق هرگز روی بهبودی...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به چشمم بی رخت مینا دل افسرده را ماند قدح از موج صهبا بزم بر هم خورده را ماند نهانم همچو بوی غنچه در آغوش دلتنگی فضای شش جهت یک خاطر آزرده را ماند نبیند زخم تیغ عشق هرگز روی بهبودی...
گل در چمن از رشک تو آرام ندارد جز لخت دل خون شده در جام ندارد با غنچه گل شور شکرخند لبت نیست مژگان ترا دیده بادام ندارد لطف تو دهد لذت شیرینی جانم اما نمک تلخی دشنام ندارد بی او نخ...
غمم را واله شیرین و لیلا برنمی تابد که سیل گریه ام را کوه و صحرا برنمی تابد گل چاکش به رنگ غنچه در جیب و بغل ریزد می زورین ما را ظرف مینا برنمی تابد دل پراضطراب من زضبط اشک تنگ آمد...
به ابرو الفتی پیوسته آن مژگان خم دارد غلط کردم نگاهش دست بر تیغ ستم دارد اشارت سنج بزم حیرتم از بی زبانیها هر انگشتم زبان عرض حالی چون قلم دارد دهان خنده چشم گریه گردد اهل غفلت را ...
چون برقع مشکین ز رخ آل گشاید از پلک و مژه دیده پر و بال گشاید در فکر خموشی پر پرواز خیال است اندیشه ام از بستن لب بال گشاید از نقش قدم چون کمر جلوه ببندی صد چشم به راه تو ز دنبال گ...
به صد محنت دهان ما ز روزی بهره ور گردد بلی این آسیا پیوسته از خون جگر گردد روم فرسنگها از خود ز بس در بزم حیرانی تکلم بر زبان شکوه آلودم جگر گردد بود پاشیدن از خود در هوایت اوج پرو...
همچو جوهر همه تن دیده حیران کردند سخت مستغرقم این آینه رویان کردند آه چون غنچه به یک جنبش مژگان این قوم مشت چاک دل ما را به گریبان کردند غنچه سان بسکه زخوناب جگر لبریزم خنده را بر ...
ز لب آهی که با لخت دل خونبار برخیزد چه طاوسی است رنگین جلوه کز گلزار برخیزد ترا گر بر دل بیدرد ناخن می زند گاهی مرا پهلو درد هر نغمه ای کز تار برخیزد ز بیدادش دلم چون غنچه گر لبریز...
کردی چو کباب ستم عشوه گری چند یابی نمک گریه خونین جگری چند در راه تمنای تو بی پا و سری چند از دیده برون ریخته لخت جگری چند بشکن قفس سینه و بر باد ده ای آه از لخت جگر لاله صفت بال و...
بنگر رخ به آتش می تاب داده را حسن صفا به گوهر سیراب داده را هردم ز آسمان زبون کش رسد شکست همچون حباب خانه به سیلاب داده را در سینه ام ز شوخی مژگان شکسته ای صد دشنه ای به زهر ستم آب...
آن کس که به کدیه روزگارش گذرد در روسیهی لیل و نهارش گذرد عار از طلب آن را که نباشد چون ماه از کاسه همسایه مدارش گذرد
زفیض گلشن دیدار و جوش حیرانی نگه به دیده مرا یوسف است زندانی خوش آن دمی که بریزد به جام حوصله ام لبت ز پهلوی خط باده های ریحانی در آرزوی هم آغوشیت پس از مردن بغل گشاده بمانم چو چشم...
گر نباشد بزم حیرانی نظر نتوان گشود نیت گر بهر طپیدن بال و پر نتوان گشود حیف باشد در تلاش برتری بر چون خودی یک نفس چون شیشه ساعت کمر نتوان گشود در نقاب شرم پرورده است از بس عصمتش ای...
سر به دورانت تهی از آرزو هرگز مباد خالی از صاف خیالت این کدو هرگز مباد آب و رنگ آن گل رو سایه پرورد حیاست آتش می پرده سوز شرم او هرگز مباد داغ خواری لازم روی طلب باشد چو ماه در جها...
بگذشت نوجوانی و جسم نزار ماند گردی درین ره از پی آن شهسوار ماند رو داد وصل یار و همان دل فسرده ایم این غنچه ناشگفته درین نوبهار ماند افسوس از دلی که ز بیدردی آرمید آسوده خاطری که ز...
از بصیرت جوش اشکش بسکه فارغبال کرد آفتاب از پرده چشمم توان غربال کرد می کند با هستی حیرت نصیب بزم عشق دوری او آنچه در آیینه با تمثال کرد باده ام را ریخت بر خاک و مرا کشت از خمار مح...
سرشکم بسکه پردرد از دل مهجور برخیزد به دریا چون رسد سیلاب اشکم شور برخیزد دل تنگم سلیمانی کند در دشت دلتنگی که شور محشر از آواز پای مور برخیزد شود چون آب تیغش ساقی پیمانه زخمم نوای...
چون بهار جلوه شوخش چمن پرور شود غنچه آسا در قفس بلبل زبال و پر شود زآتش رخسار او چون بیضه قمری به باغ غنچه سیراب گل یک مشت خاکستر شود هر که فربه گشته از احسان مانند خودی زود باشد ه...
گرفتم همچو افلاطون شوی عاقل چه خواهی شد نگردیدی چو مجنون گر ز خود غافل چه خواهی شد تو بیرون گرد بزم قدسی و گم کرده ای خود را شوی گر محرم خلوت سرای دل چه خواهی شد زخود پرواز اگر کرد...
دل صاف من از وضع جهان کلفت نمی گیرد بلی آیینه زنگ از زشتی صورت نمی گیرد توانایی صبرم کاش می بودی ازین داغم که دست ناتوانی دامن طاقت نمی گیرد زبان هر گیاهی از مآل هستیش گوید دل ما غ...
چنان فکر میان نازک او لاغرم دارد که چشم آینه مو از مثال پیکرم دارد بود فکر محالم خواهش وصل بناگوشی که در بحر طلب غواص آب گوهرم دارد ز ننگ احتیاج از دولت درویشی آزادم مرقع پوش چون ط...
نقشبندان زآب و رنگ و گل چو تصویرش کنند پیچ و تاب جوهر جان صرف تحریرش کنند قصر دل از پستی همت خراب افتاده است صاحب اقبال آن مردان که تعمیرش کنند جان آزاد آخر از قید بدن گردد رها تا ...
چشم بستن شمع سان بی تاب می سازد مرا ور به رخسارت گشایم آب می سازد مرا آتش رخسار او نگذاشت در چشمم نمی با وجود آنکه هردم آب می سازد مرا صندل درد سرم از درد می سامان مکن من که مخمور...
پهلو تهی از صوفی خر باید کرد یعنی اندیشه از خطر باید کرد از شیعه صوفیست سگ سنی به کز دشمن خانگی حذر باید کرد