شمارهٔ ۱۰۳
نگه بر چهره نتوان کرد آن ترک شرابی را یکایک چون در آتش افکند کس مرغ آبی را هلاک گردش چشمی که از هر جنبش مژگان عمارت می کند در کشور دلها خرابی را فریب حسن هندی خورده ام دل مرده چون ...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نگه بر چهره نتوان کرد آن ترک شرابی را یکایک چون در آتش افکند کس مرغ آبی را هلاک گردش چشمی که از هر جنبش مژگان عمارت می کند در کشور دلها خرابی را فریب حسن هندی خورده ام دل مرده چون ...
عشق جانکاه را ز دستت ندهی هشدار این راه را ز دستت ندهی در ناله بکوش تا نفس در قفس است سررشته آه را ز دستت ندهی
ز اشک آخر به دل فیضی رسد آهسته آهسته چو آب جو که در گل ها دود آهسته آهسته ز بس افشرده پا سنگینی غم بر دل تنگم به رنگ سرو آهم قد کشد آهسته آهسته
غنچه بی جلوه دیدار تو دل تنگ شده دید تا روی تو آیینه به صد رنگ شده برق آهم به دل کوه چنان کرده اثر که شرر سرمه مژگان دل سنگ شده
الهی در ره فقرم شکوه پادشاهی ده سرم را از خم تسلیم فر کج کلاهی ده بود لبریز صهبای گنه پیمانه عمرم مرا از لخت لخت دل زبان عذرخواهی ده زلال وصل ترسم افت سوز درون گردد دلم را تشنگی در...
نور عرفان در دل صافی ضمیران برده راه مطلع خورشید زیبد در بیاض صبحگاه بس بود روزی که روها از گنه گردد سیاه برگ عیش اهل ندامت را زبان عذرخواه می نماید فیض جمعیت ضعیفان را قوی کاروان ...
پرتو افکن گشت رخسار تو تا در آینه مضطرب چون مهر تابان شد صفا در آینه هیچ کس از صاف باطن عیب بی رویی ندید می نماید صورت این مدعا در آینه چهره ما بسکه پر گرد غبار کلفت است روی بر دیو...
کردم از لخت جگر طرح زبان تازه ای ریختم از خون دل رنگ بیان تازه ای تن شد از گرد کدورت جان غم فرسوده ام این تن نو خواهد از لطف تو جان تازه ای قصه فرهاد و مجنون پر مکرر گشته است سرگذش...
گشتم اسیر نوگل بلبل ندیده ای از گرد راه بی خبریها رسیده ای بر برق ترک سمند تغافل نشسته ای با وحشت آرمیده ای از خود رمیده ای جور آشنا ستمگر دشمن مروتی دامن به زور از کف عاشق کشیده ا...
دل چیست واله نگه ترک زاده ای از حلقه های چشم به دام اوفتاده ای خواهم دل به دام محبت فتاده ای صبر کمی و خواهش از حد زیاده ای گشتیم اسیر و شیفته ترک زاده ای شست جفا به سینه عاشق گشاد...
صورت حالش دگرگون شد ز گل رخساره ای کار دارد با دل مومینم آتشپاره ای العطش گویان ز هر مژگان زبان بیرون فکند بسکه گردیده است چشمم تشنه نظاره ای یک نگه کافی است چون شمع از برای شش جهت...
دوش بر قلب دل غم زده غافل زده ای بس شبیخون ز رخ و زلف که در دل زده ای حیف از آن دل که در تو در بند تمنا داری در خلوتگه جان را به هوس گل زده ای دست توفیق شد و دامن مقصد بگرفت پشت پا...
از عکس تو شد گرم طپش تا دل دریا گوهر شده تبخال لب ساحل دریا اشکم چو نهد قطره زنان روی سوی بحر پنهان شود از شرم گهر در گل دریا هر ذره ام آیینه معشوق نمایی است دریا شود آن قطره که شد...
نسبت به خودت عقل و تمیزی ندهی یعنی در قیمتت پشیزی ندهی فردا بازار خودفروشی است کساد امروز بهار خویش چیزی ندهی
آه که امشب چه ها با دل ما کرده ای بر در مستی زده باز چه ها کرده ای دوخته بودم به صبر چاک دل خویش را پیرهن طاقتم باز قبا کرده ای هرچه دلت رو به اوست قبله آمال اوست شیشه دل را چنین ق...
ای دل از فیض محبت چه بسامان شده ای عشقت آن مایه نیفشرد که عمان شده ای خواب آسایشی از خویش دگر چشم مدار کز خیال لبش ای دیده نمکدان شده ای نگذری تا ز رعونت نچشی لذت درد همچو گل گر هم...
عید من باشد گرفتاری به یار تازه ای بشکفد گل گل دلم از خار خار تازه ای در دم پیری به عشق نوجوانان شاد باش با شراب کهنه می باید نگار تازه ای دل به تنگ آمد چه خوش بودی اگر می ریختند ط...
منظور دیده ها نه ای و نور دیده ای در عالمی و پای ز عالم کشیده ای در هر طرف که می نگرم جلوه گر تویی بر روی گل به کسوت رنگ آرمیده ای ای نفس قطع راه فنا یک نفس شود هنگامه ای به هستی م...
باز از تغافلی صف پیمان شکسته ای طرف کلاه ناز بسامان شکسته ای صد دشنه به زهر بلا آب داده را در سینه ام ز شوخی مژگان شکسته ای از آشناییم لب افسوس می گزی با ما نمک نخورده نمکدان شکسته...
از برم دل می برد هر دم به رنگ تازه ای دلبر نازک نهالی شوخ و شنگ تازه ای تازجوش بولهوس رنگش با باد شرم رفت ریخت بر روی هوا طرح فرنگ تازه ای ترک چشم مست او در هر مژه بر هم زدن با دل ...
تو جنگجو چقدر جور آشنا که نه ای تو بیوفا چقدر مایل جفا که نه ای چو ماهیی که طلبکار آب در دریاست کجا رود به سراغت کسی کجا که نه ای ترا ز حال دل خود چسان کنم آگاه تو آشنا به نگه های ...
خیال تندخویی با دلم سر می کند بازی که از شوخی به جای گل به اخگر می کند بازی ز غیرت فوج فوج رنگ در پرواز اندازم اگر دانم که گاهی با کبوتر می کند بازی ز بیم غیر اشکم در دل صد پاره می...
ز بس با خویش بردم آرزوی سرمه سا چشمی ز خاکم هممچو نرگس سرزند هر سبزه با چشمی ز ضعف تن شدم چون سوزنی تا رفتم از کویش هنوزم هست از سر زندگیها بر قفا چشمی به راه انتظار ناوک او در لحد...
چون بی تو چاره دل محزون کند کسی خون می چکد ز قطع نظر چون کند کسی تا کی به یاد لعل لبی شام تا سحر دل در فشار پنجه غم خون کند کسی تا چند بی تو پنجه مژگان خویش را مرجان صفت ز اشک جگرگ...