شمارهٔ ۵۶۶
زورآوران که پنجه افلاک می برند در کاسه امل چه به جز خاک می برند آنانکه شبنم گل شب زنده داری اند فیض سحر به دیده نمناک می برند آنجا که نوش داروی شادی دهند ساز البته نسخه از ورق تاک ...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
زورآوران که پنجه افلاک می برند در کاسه امل چه به جز خاک می برند آنانکه شبنم گل شب زنده داری اند فیض سحر به دیده نمناک می برند آنجا که نوش داروی شادی دهند ساز البته نسخه از ورق تاک ...
خامه ام گاهی به او گر نامه ای انشا کند چون زبان کودکان در سالهایش واکند چون سحر نور سعادت از جبینش لامع است هر که شب را روز در اندیشه فردا کند مژده یاران کز وفور ناز امشب دور نیست ...
دلها بسی بر آتش حسنش سپند شد تا ایمن آن جمال ز رنج گزند شد دست هوس ز گیسوی مشکین او مدار بر بام آفتاب توان زین کمند شد از بسکه خورده خون دلم را بجای شیر آهوی چشم او به همین بره بند...
چون به صحرا نکهت آن زلف شبگون می رود نافه می بالد چنان کز پوست بیرون می رود می کشد با آنکه بار یک جهان دل را به دوش سرو آزادم ببین نام خدا چون می رود بس که چشم می پرستت دشمن هشیاری...
گل با سر بازار بسنجد چو چمن را بازر به ترازو ننهد خاک وطن را بر سرو نسیم سحری برگ گل افشاند بنگر به گلستان دم طاووس چمن را ای هم نفسان سیر چمن فرع دماغ است دور از گل آن رو چه کنم س...
حیف از صنمی که زشت کردار بود با هر خس و خاریش سر و کار بود از نعمت حسنش مطلب کام مراد گندمگونی که نان بازار بود
از گریه دیده ای که سفیدش نمی کنند روشن سواد سرمه دیدش نمی کنند با درد و غم کسی که نه امروز صبر کرد فردا به جام صاف امیدش می کنند دیوانه ای که شسته زامید و بیم دست پابند دام وعد وعی...
ای خضر هر که مست شراب جنون بود حاشا که در متابعت رهنمون بود دور از تو ذره ذره من دشمن همند سوهان استخوان تنم موج خون بود جام فلک تهی است مدام از می مراد یارب که تا به حشر چنین سرنگ...
چون شدم از خویش ره در بزم یارم داده اند رفته ام تا از میان جا در کنارم داده اند بر مآل خویش خندم یا به اوضاع زمان من که همچون گل یک خنده وارم داده اند هر سر مو جوش وحدت می زند بر پ...
سرو من چون به سر شوخی انداز آمد گلبن از شوق چو طاوس به پرواز آمد سوی من شست گشاید چو کشد جانب غیر چشمت از ناوک مژگان به چپ انداز آمد مدتی رفتن و برگشتن او چون نگه است تا خیال تو بر...
می رود ظلمت چو خورشید از کمین پیدا شود غم نهان گردد چو آن نازآفرین پیدا شود در رم گم شد دل از همراهی سیل سرشک عاقبت در کوچه بند آستین پیدا شود شبنمی را کی بود تاب فروغ آفتاب محو گر...
می توان صد عمر داد ناله و فریاد داد آه از این کم فرصتی این عمر بی بنیاد داد عاشقان زار را با قوت بازو چه کار داد از دست اداهای تو ای فرهاد داد جسم خاکی حجاب صورت معنی شود این غبار ...
شکست از جوش غم بازار رنگم ناله پیدا شد به خود پیچید آهم شعله جواله پیدا شد سرشکم آب و رنگ خون حسرت گشت بی رویت به خون غلتید آهم بی تو داغ لاله پیدا شد تب عشقش ز بس بی تاب دارد خاطر...
نه تنها بی تو رنگ از روی گل آزاد برخیزد که بو از غنچه چون آه از دل ناشاد برخیزد زخاکم آن قدر بود بهار درد می آید که چون گردم نشیند بر زمین فریاد برخیزد زهجرت اشک خونین ریخت دردآلود...
عاقلان موعظه را زیب ده هوش کنند چون برآید گهر از بحر در گوش کنند آه دلسوختگان کم نشود بعد از مرگ بیشتر دود کند شمع چو خاموش کنند هر قدر درد تو آرد به دلم روی کم است درخور حوصله رسم...
ز چشمم جز سرشک لعل گون بیرون نمی آید بلی هرگز در از دریای خون بیرون نمی آید نمک ها بر جراحت زد تن درد آشنایم را دلم از خجلت شور جنون بیرون نمی آید دلم را هرقدر خواهی به سنگ امتحان ...
که چو سوزن دوختی بر جامه چشم خویش را گاه عینک وار بر عمامه چشم خویش را می نویسم نامه و از فرط شوق دیدنت بسته ام نرگس صفت بر خامه چشم خویش را همچو آن عینک که در جزوی فراموشش کنند کر...
با چشم تو آن را که سر و کار بود در مخمصه عجب گرفتار بود از یک نگهت جان به سلامت نبرد هر چند که دلداده جگردار بود
لاله آسا هر که در عشق تو خون آشام شد از حلاوت پای تا سر یک دهن چون جام شد بعد مردن هم به راه انتظار ناوکش استخوانم پای تا سر چشم چون بادام شد جوهرش چون نبض عاشق بال بیتابی زند بسکه...
بی تو چشمم حلقه گلدام حیرانی مباد دود دل مرغوله زلف پریشانی مباد حد طبعم لباسی برنتابد شعله وار بر تنم جز جامه چسپان عریانی مباد دل چو گردد آب کوه صبر را از جا کند کشتی ام یارب در ...
زفن خویش نفعی اهل فن هرگز نمی یابد زبان چون گوش فیضی از سخن هرگز نمی یابد چو ریگ شیشه ساعت کسی ذوق سفر داند که آرام و سکون را در وطن هرگز نمی یابد برون از پوست سیر عالم آزادگی خواه...
کس به سعی از پای دل زنجیر نتواند گشود این گره را ناخن تقدیر نتواند گشود همچو سم گر پنجه تدبیر نتواند گشود عقده ای از رشته تقدیر نتواند گشود شرمگین شوخ مرا از بسکه دربند حیاست کلک م...
بی تو دل در خوردن غم مرغ آتشخوار بود در گلو ما را نفس چون ناله در منقار بود پی به خود نابرده در تن پروری عمرت گذشت بود اگر گنجی نهان در زیر این دیوار بود موجه دریای رحمت در نظر آمد...
سرخی از لعل تو زایل به مکیدن نشود هیچ کم لاله ازین باغ به چیدن نشود پی به مقصد نبری تا نگریزی از خویش طی این مرحله جز پای بریدن نشود