شمارهٔ ۱۲۰
بی طلب آورد مستی دوش دلدار مرا آن گل خودرو چه رنگین کرد گلزار مرا در بهاران بسکه لبریز طراوت شد چمن نکهت گل موج سیلاب ست دیوار مرا گشته هر برگ گلی بر آتش دل دامنی در بهاران رونق دی...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بی طلب آورد مستی دوش دلدار مرا آن گل خودرو چه رنگین کرد گلزار مرا در بهاران بسکه لبریز طراوت شد چمن نکهت گل موج سیلاب ست دیوار مرا گشته هر برگ گلی بر آتش دل دامنی در بهاران رونق دی...
مه من چون دهد عرض صفای پیکر خود را کشد صبح از خجالت بر سر خود چادر خود را از آن با چشم دل حیران حسن خوبرویانم که صنعت می نماید خوبی صنعتگر خود را زبان خبث یاران سر کند چون تیغ بازی...
منع نتوان کرد از بی طاقتی سیماب را مشکل است آری عنان داری دل بیتاب را چون حسب کامل عیار افتاد از گوهر مپرس کس نمی جوید نسب خورشید عالمتاب را مخزن دل را زبان خامشی باشد کلید یافتم ا...
ز بس دیوانگی کردم به یاد روی او شب ها ز وحشت گشته اند آشفته چون گیسوی او شب ها مگر درمان تواند گشت درد احتیاجش را عرق چیند به دامن ماهتاب از روی او شب ها جواب منکر روز قیامت چون تو...
بپوش از دیده نامحرم شهوت عبادت را نهان کن در نقاب ظلمت شب حسن طاعت را هواپیما شود بر دوش آهت گر زبان و دل ز برگ و بار آرایش دهی نخل سعادت را شکست نفس باغ زندگانی را کند خرم بچشم کم...
می کنم در سینه پنهان آه درد آلود را آتش ما در گره چون لاله دارد دود را رونداده حسن شوخش خط مشک اندود را با وجود آنکه لازم دارد آتش دود را برگ برگ غنچه با صد ترزبانی گفته است واشدن ...
بود دو نرگس آن شوخ بی تحاشی ما ز جنبش مژه در کار دلخراشی ما به نرگس تو که بیهوش ساغر ناز است اثر نکرد گلاب نیاز پاشی ما جنون ما نمک شور صد قیامت شد ز واعظان که نشستند در حواشی ما م...
چه جان باشد به پیش چشم او دل های سنگین را زمژگان در فلاخن می گدازد کوه تمکین را بحمدالله که در بزم محبت شمع تابانم به آتش داده ام از گرم خونیها شرایین را لب میگون جانان را چه نقصان...
پیچ و تاب غم فزاید انبساط مرد را دل طپیدن دست گلباز است عاشق درد را هر که تن را دوست دارد دشمن جان خود است به که افشانی ز دامان ذلت این گرد را پشت و روی کار خود با چشم عبرت دیده اس...
به رویم دیده حیران در فیضی گشود اینجا چو شبنم باختم از یک نگه بود و نبود اینجا نماز و سبحه و کبر و ریا ارزانی زاهد بود بر خاک خجلت روی مالیدن سجود اینجا کدامین عیب باشد هم ترازو خو...
پرتو حسن ز بس سوخته بال و پر ما سرمه دیده عنقا شده خاکستر ما کشته عشق بتان زنده جاوید بود دم عیسی ست دم تیغ جفا بر سر ما اول گام به سر منزل مقصود رسیم بیخودی در ره تحقیق بود رهبر م...
به کیش ما پس از خلوت نشین لی مع الهی کسی حاشا که چون شاه ولایت بوالحسن باشد بود با غیر در چشم بصیرت شاه مردان را همان فرقی که از شمشیرزن تا خشت زن باشد
خود را هر کس ز راستیها آراست پیش ابنای دهر خار دلهاست هر سفله که پشت و روی او نیست یکی در باغ زمانه میرزای رعناست
اشکم نه بی تو از مژه تر فرو چکد کز ابر تیره خرمن اخگر فروچکد ز اجزای نوشداروی جان پرور منست آن می که از لب تو به ساغر فروچکد اشک چکیده از مؤه را تشنه غمت نو شد به ذوق آنکه مکرر فرو...
نمی دانم چرا با من به حکم بدگمانی ها چو بادامی همه تن پشت چشم از سرگرانی ها به قدر طاقت عاشق بود بی رحمی خوبان کشم شمشیر جورش را به سنگ از سخت جانی ها بهاران را از آن رو دوست می دا...
نباشد مامنی چون پیکر ما عشق سرکش را که نبود غیر خاکستر حصاری امن آتش را دل یکدسته عاشق تا بکی گرد سرت گردد حیا را کارفرما دسته کن زلف مشوش را برو ساقی که من از ساغر آن چشم سرمستم ...
آتش به جان فکنده رخت آفتاب را زلف تو کرده خون به جگر مشک ناب را امروز چیزی از نسپاری به خویشتن روز جزاکس از تو نخواهد حساب را دایم ز درد نقص دل من بر آتش است اینجاست سیخ از رگ خامی...
آب شد دریا ز شرم دیده گریان ما کوه را چون ابر می پاشد زهم افغان ما
بر نمی تابید شرم او حضور شمع را داشت بزمش چون گهر از خویش نور شمع را آفتابی تا نگردد از نزاکت رنگ یار بیختند از پرده فانوس نور شمع را شوخ چشمان را به بزم عصمت او راه نیست طبع او مک...
چنان کز شهد و شکر نقل نوشین می شود پیدا چو لب بر لب گذاری جان شیرین می شود پیدا از این سنگین دلان قانع به زهراب جفا گشتم وفا شهدی ست در دل های مؤمنین می شود پیدا قران مهر تابانی ...
دل ندارد تاب صحبت های نامانوس را ره مده در بزم رندان زاهد سالوس را در حقیقت این خود آرایان گرفتار خودند حسن خط و خال بس باشد قفس طاووس را جوش شوخی معنی آزرم از یاد تو برد مانده ای ...
نادیدن جمال تو مشکل بود مرا مژگان بهم زدن تپش دل بود مرا آهی که سرکشد ز لبم شاخ سنبلی ست از بسکه دل به زلف تو مایل بود مرا همچون حباب در رفتن ز خویشتن گام نخست دامن منزل بود مرا تا...
باز مستی کرده خون آشام چشمان ترا در فشار دل ید طولاست مژگان ترا بیختند از پرده دل گونیا گرد خطت ریختند از شیره جان نقل دندان ترا زالتهاب سینه سوزانم از بس نرم شد از دل من فرق نتوان...
شب خیالم به خواب دید ترا چقدرها به بر کشید ترا مور ره یافته به خرمن گل یا خط عنبرین دمید ترا پای تا سر مزه است اندامت به نگه می توان چشید ترا آب رنگی نماند با لعلت تشنه ای ظاهرا مک...