غزل شمارهٔ ۱۲
کلیمچشمت به فسون بسته غزالان ختن را
آموخته طوطی ز نگاه تو سخن را
پیداست که احوال شهیدانش چه باشد
جایی که به شمشیر ببرند کفن را
معلوم شد از گریه ابرم که درین باغ
جز باده به کف نیست هوادار چمن را
آب دم تیغت چو به خاطر گذرانم
خمیازه کند باز لب زخم کهن را
هر شمع که روشن تر از آن نیست درین بزم
روشن کند آخر ز وفا چشم لگن را
میخانه نشینیم نه از باده پرستی است
از دل نتوان کرد برون حب وطن را
بی سینه روشن رخ معنی ننماید
آیینه همین است عروسان سخن را
زاهد نبرد نام کلیم این ادبش بس
اول اگر از باده نشستست دهن را
