غزل شمارهٔ ۱۷۶
کلیمبوقت گرسنگی نفس دون گدایی کرد
چو یافت یک لب نای دعوی خدایی کرد
گره گشاد ز کارم که سخت تر بندد
جز این نبود فلک گر گره گشایی کرد
شهید تیغ تو خون را حلال چون نکند
بمحشر از کفن سرخ خودنمایی کرد
نکرد همرهی تن بسیر باغ و بهار
بخار راه تو پاییکه آشنایی کرد
قدم براه تجرد چو آشنا گردد
زکفش آبله می بایدش جدایی کرد
کسیکه دل بغم روزگار کرد گرو
گرفت جام جم و کاسه گدایی کرد
طمع نتیجه حرمان دهد اگرچه کسی
ز آفتاب تمنای روشنایی کرد
چو قدردان هنر نیست خوار نتوان بود
ضرور شد که هنرمند خودستایی کرد
برهنه پایی دیوانگیست می باید
سلوک راه طلب در شکسته پایی کرد
زیاده رغبت آن ماه شد بخونریزی
کلیم خون سبیل مرا بهایی کرد
